[ خانه | تماس | RSS ]

 
Wednesday, May 25, 2011
« این بلاگ پایان ندارد »

یک هو خالی می شوم . یک چیزهایی را می فهمم که خالی می شوم . خودم . زیر پام نیز . پرت می شوم پایین . از واحد بیست و یک . از طبقهء چهارم ِ چهار راه ولیعصر . از سنگفرش پیاده روها ، درخت های بلند ، آدم های شتابان . پرت می شوم می افتم توی آخرین واگن . که خنک تر است و آرام تر است و مهربان تر هم .
فکر می کنم حالا تو راست می گویی ! همش خاطرهء بد بود . فکر می کنم چه دیر پس !


زن روزهاي ابري @ [10:12 PM]



Monday, May 23, 2011
همین جوری که کتاب روی پاهام باز است ، سرم را بلند می کنم به جاده . یک جور مصممی . گاهی این شکلی ام . توی جاده ، وسط کتاب خواندم . بی آن که بدانم برای انجام چه کاری مصممم . این خصلت را توی خودم سراغ ندارم . این جور وقت ها یکی می شوم که شبیه من نیست . یکی که شبیه من نیست و می خواهد یک کار مهمی را انجام بدهد . هیچ نمی فهمم . گاهی تمام می شود زود . بر می گردم به کلمات . یا خوابم می برد . می خوابم و هیچ خوابی نمی بینم که خیلی خلاء ناک است . برای من که همیشه خواب می بینم ، انگار یک تکه از دنیا جدا مانده باشم که ... که نمی دانم چی . یک حس عجیب است که هیچ که ای در ادامه اش ندارد . باید تجربه شده باشد تا فهمیده شود .
گاهی با من می ماند . از جاده که تمام می شود می گذرم . از اتوبوس پیاده می شوم . هی فکر می کنم به این که با این آدم مصمم درونم یک تصمیم بزرگ ِ سخت بگیرم . نمی شود . نیست . هیچ تصمیم بزرگی نیست . من آدم تصمیم های کوچکم . آدم اتفاق های سادهء پیش و پا افتاده . حرف های معمولی ِ گاهی بامزه ، گاهی لوس . برای همین این مصممی را می برم توی پاهام . محکم قدم بر می دارم .
امروز با من نیست . از خلا برگشته ام . چشم هام هنوز خوابشان می آید . یک کم کور بازی می کنم چون این بازی را هنوز دوست دارم . با این همه توی تمام این سال ها هیچ پیشرفتی نداشته ام . از چند قدم تجاوز نمی کنند قدم هام . بی اراده باز می شوند چشم هام . بازیم را عوض می کنم . سعی می کنم پاهام نروند روی خط ها . می توانم تا آخر دنیا به این بازی ادامه دهم . آن قدر که بخورم به تیر چراغ برق و سرم را بمالم . . چشم هام خوابشان نمی آید دیگر . خلا اما هنوز با من است .


زن روزهاي ابري @ [1:15 AM]



Wednesday, May 18, 2011

آقای خاتمی من هیچ نمی فهمم با چه رویی می توانید به مادر سهراب بگویید از خون عزیزش بگذرد و ببخشد . ترجیح می دهم اصلا فراموش کنم که گفته اید حکومت هم ببخشد و من هیچ نمی فهمم اصلا قرار است کدام خطای مادر ندا را بگذرد !
چطور جرات می کنید از مردمی که عاشورای هشتاد و هشت ، توی میدان ولیعصر ماشینی را دیدند که یکی را زیر گرفت و ماهایی که فیلمش را شب دیدیم و کابوسش را شب های بعدش ، ما که چشم های خونی ندا ماند تا آخر دنیا در خاطرمان ، ما که رفیق مان را کشتند و جنازه اش را دزدیدند ، ما که عبور از پل کالج هنوز قلب مان را می فشرد ، ما که باتوم و اشک آور و زندان و شکنجه جواب سکوت بیست و پنج بهمن مان بود ... چطور جرات می کنید از ما بخواهید ببخشیم ؟
ملت هم می گذرد ؟ کی شدید صدای ملت که ما نفهمیدیم ؟ کدام رای و کدام قانونی به شما اجازه داد جای مادر کیانوش آسا ببخشید و بگذرید ؟ چرا توی صدای پدر محمد مختاری پس بخشش نبود و بغض برادر صانع ؟ چرا من توی هیچ خبری نخواندم مادر سهراب ذره ای از خون عزیزش بگذرد ؟ چرا هنوز مجید توکلی سر حرفش مانده ؟ نامه های نوری زاد شبیه توبه نامه است ؟
چرا فکر می کنید هنوز می شود کثافت کاری های این نظام را وصله پینه کرد ؟ گیرم دو سال بیشتر ، ده سال بیشتر . گیرم مثل اعدام های شصت و هفت . حکومتی که روی هزار هزار جنازه بنا شده باشد تا کی می ماند مگر ؟
آقای خاتمی ! شما به عنوان یک شهروند عادی و یکی از اعضای جنبش سبز ، بعنوان یک معترض حق داری ببخشی . هر وقت به دخترت تجاوز کردند ، دخترت را کشتند ، دخترت را بی خبر اعدام کردند و جنازه اش را ازت دریغ کردند ، ببخش . مثل پدر محسن روح الامینی . به اندازهء یک پدر ببخش . اما ما که خبر مرگ محسن را شنیدیم ، ما که با دیدن چهره اش اشک ریختیم نمی بخشیم .
من نمی فهمم چرا آدم ها این روزها تو را با گاندی مقایسه می کنند . من هیچ شباهتی بین تو و گاندی نمی بینم گیرم که گاندی هم توی یکی از روزهای تاریخ صحبت از بخشش کرد . با این همه تو هر چقدر که می خواهی گاندی باش . من گاندی نیستم . نمی خواهم باشم . نه گاندی ام و نه آن جور که نظام اسلامی ِ « صبح بخیر ایران » می گفت مردم نجیب ! من حالم از نجابت به هم می خورد .
آقای خاتمی ! من یک شهروند معترضم که هنوز قلبم و روحم از تمام ظلم هایی که بر من رفت ، در تمام سال های زندگیم ، جریحه دار است . نمی بخشم و فراموش نمی کنم .


زن روزهاي ابري @ [11:21 PM]



Monday, May 09, 2011

آدم با خودش فکر می کند اتوبوس بعدی که ایستاد و یکی سرش را آورد بیرون و داد زد ؛ تاکستان ، همدان ... خوش خوشان سوار شود برود ببیند تاکستان چه شکلی ست . بعد یاد بازی می افتم و می فهمم بازی آخرین کلمهء دنیاست که می توانم درباره اش بنویسم . آسمان هم ابری ست . یک دنیا کلمه دارم که جمله سازی شان می کنم توی ذهنم . با این همه بازی را نمی شود هیچ کاریش کرد . نصفیش مال دلم است که کینه دارد لابد . لج کرده . نمی خواهد بنویسد . می گذارم ننویسد . جاش داستایوفسکی می خوانم ؛
« رفیق بود
اما حیف
شاعر کم است
گرچه شاید اینطور بهتر باشد ... »

جاش کمی نفس های عمیق می کشم . جاش می روم بالا تر ، می نشینم توی چمن ها ، نگاه می کنم به ماشین ها که ویژ ، می روند تاکستان . یا یک جاهای دیگر که نمی شنوم از این بالا . یک داد نا مفهمومی می زنند و می روند بی مسافر . من رفتنم نمی آید . می خواهم بنشینم همین جا کمی تفریح کنم با این فکر که بپرم بالا بروم تاکستان یا نه ؟ به چالش بکشم خودم را . بی جهت . بعد یادم می آید که دیگر طرفدار چلسی نیستم و این خیلی عجیب است . آدم یک هو به خودش می آید و می بیند تمام اعتقاداتش دارند سست می شوند کم کم . دچار بحران هویت می شوم . همان بالا کمی به آرسنال فکر می کنم . نه خیلی جدی . محض این که فکر کرده باشم .
کلی کار دارم . یادم باشد دل نبندم . نه که هیچ . کمتر . بلدش نیستم . دریغ نمی کنم . خرج می کنم خودم را تا آخرش . پوف ... رفتنم که آمد باید بروم یک تیم برای خودم دست و پا کنم زودتر . چند تا هم دوست خوشگل . صرفا حوس کردم . که خوشگلی ببینم . بازی آخرین کلمهء دنیاست که می توانم درباره اش بنویسم . تاکستان اولین جایی ست که باید بروم .


زن روزهاي ابري @ [12:42 AM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | April 2010 | May 2010 | June 2010 | July 2010 | August 2010 | September 2010 | October 2010 | November 2010 | December 2010 | January 2011 | February 2011 | March 2011 | April 2011 | May 2011 | June 2011 | July 2011 | August 2011 | September 2011 | October 2011 | November 2011 | December 2011 | January 2012 | February 2012 |