Saturday, August 27, 2011
« روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد ... »
صبح های ابری حال آدم خوب است . خستگی سر جاش است و تنهایی نیز . با این همه دنیا یک جوریست که انگار چه مهم است که کدام اتفاق آدم را از پا در آورده ؟ چه مهم است چه حرف ها که گفته و شنیده ؟ زندگی ها که نکرده ، خوشی ها که نچشیده .. . مهم همین ابرهای بارورند که باران می شوند دیر یا زود .
من چای می نوشم . نگران گوشواره های شاپرکیمم . می گذارم باد بنوازد صورتم را ، می گذارم باد هی ببرد و بیاورد آفتاب را . می گذارم زندگی بگذرد آرام . پاییز بیاید و من بلند شوم باز . بنویسم از تمام لبخند هایی که زندگیم را شیرین تر می کنند ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:01 PM]
Friday, August 26, 2011
« دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش ... »
و این خیلی ترس دارد و درد نیز . من چیز زیادی از دنیا نمی خواستم . تو فکر می کنی . برای یک کم بودنت بسیار فکر می کنی . و من تردید را می بینم ، توی تمام کلماتت و ترحم را . آخ ! این یکی بدجوری غمگینم می کند . و دلم فشرده می شود . این همه بودن با من بد است ؟ پس چرا کنارت آرام بودم . دلم آرام بود . روحم خستگیش در می رفت . یادش می رفت نبودنت را . پس چرا فکر می کردم کنار من آرامی ؟ این همه بودن با من بد است که حتی تردیدت هیچ شبیه تردید نیست ؟ شبیه اطمینان ِ نخواستن است ... می دانم سایهء این تردید تا آخر دنیا می ماند توی زندگیم .
و روزهایی را می بینم که یاد این روز و این نخواستنت ، دلم را به درد خواهد آورد و تو هیچ تقصیری نداری که من این همه تلخ بودم که خواسته نشدم . که دوست داشته نشدم . تو هیچ تقصیری نداری که من این همه زیاد می خواستمت . یا به تمامی مال من باشی یا هیچ . تو هیچ تقصیری نداری که من این همه خودخواه بودم . آن قدر زیاد که با کسی قسمتت نمی کردم .
روزهایی را می بینم که یادم خواهد آمد جاده ای را که توی یکی از پیچ هاش بسیار کوچک و له شدم . و فکر می کنم می شود یک روز باز بلند شوم ؟ می شود باز دوست داشته باشم دنیا را و آدم هاش را ؟
حالا ندارم . حالا که نشسته ام از پس یک شب بارانی و آسمان هنوز ابری ، هیچ دوست ندارم . و هیچ دلم نمی خواهد هیچ چیز را و هیچ میلم نیست به هیچ کجا .
شما حالتان به هم نخورد از خواندن این همه روز دلتنگی ؟
من حالم به هم خورد . از روزهایی که توش هیچ چیز شروع نشد و هیچ چیز تمام نشد . از آیسایی که مدام تکرار شد . آیسایی که هی کش داد و کش داد آدم هایی را که نمی خواستندش . که نخواست باور کند . هی ادامه داد آدم هایی که نبودند . آن قدر که انداختنش بیرون . نه یک بار که هی دوباره و دوباره .
شما حالتان به هم نخورد ؟ من حالم به هم خورد از آیسایی که این همه تلخ و عبوس نوشت دنیا را .
نقطه گذاشتم آماندا ! بسیار خسته ام . با این همه این بار آخر داستان را خودم نقطه گذاشتم و رفتم سر خط . حالا تنهام . بسیار تنها اما نگذاشتم تمامم کنند . تمام شان کردم ... دلم هم برایت تنگ شده ...
زن روزهاي ابري @ [ 10:18 PM]
Wednesday, August 24, 2011
خوب نبودم . نیستم . نمی شوم دیگر .
و چه مهم است که رولان بارت چه می گوید . هیچ دلم نمی خواهد آدورنو را بشنوم . کی جای من وقتی اسم جولیا کریستوا آمد دستش را بلند کرد ؟
من دلم نمی خواهد بدانم چه بلایی سر ولتر بنیامین آمد .
نمی خرم « حقیقت و زیبایی » بابک احمدی را . پیاده روهای انقلاب همیشه این همه غمگینند ؟
من می خواهم یکی من را بکند از دوست داشتن . از دوست داشته نشدن .
معلق شوم توی هوا . مثل بادبادک . هیچ پایین هم نیایم .
بعد محمد نیست . علیرضا ما را می برد توی جاده . اما باید محمد باشد که بلد باشد آدم را ببرد توی جاده . که بلد باشد ما سه تایی که نشسته ایم و لال شده ایم دردمان این است که هیچ کس نکنده نخ هامان را که معلق شویم توی هوا . دچار دوست داشته نشدن هامان ، می خواهیم نگاه کنیم به راه و هیچ نشنویم . علیرضا بلد نیست .
من اشک نمی ریزم . باران می بارد یک کم . زیاد غصه می خورم . فکر می کنم زودتر قذافی را بگیرند ای کاش .
زن روزهاي ابري @ [ 9:30 PM]
|