[ خانه | تماس | RSS ]

 
Monday, October 31, 2011
- آخرین سنگر چیست سرباز؟
- غرور، قربان.*


من عاشقش بودم .
آن روز صبح هم رفته بودم بگویم که عاشقش هستم . آن قدر که دیگر دارم خفه می شوم . دارم غرق می شوم . بعد در آمد که دلش دوست دختر می خواهد . در آمد که من باید برایش دوست دختر پیدا کنم .
_ من ؟ بعد از تمام آن حرف ها ؟ بعد از تمام عاشقت هستم ها ؟
نگفتم . جاش لبخند زدم . چی باید می گفتم ؟ فکر کردم من این جمله را قبلا هم شنیده ام ؟ شنیده بودم . چند سال پیش بود ؟
دوباره داشت تکرار می شد . همه چیز از اول . سه بار گفت . من پیاده شده بودم از ماشین . زنگ در را زده بودم . لبخند زدم و فکر کردم کسی که در را برایم باز کرد شنید آخرین جمله اش را ؟ کسی که در را باز کرد و می دانست من عاشقش هستم شنید آخرین جمله اش هیچ کلمهء محبت آمیزی نبود ، دوستت دارمی نبود ، حتی بی خیالی نبود ؟ لبخند زدم و فکر کردم چقدر از این واژه بدم می آید من .
_ « قول بده برام دوست دختر پیدا کنی ! »
من آژانس دوست یابی بودم ؟ فکر کردم ای کاش دو روز زودتر می شنیدم این جمله را . پیش از تمام این اعترافات . کاش چند سال قبل تر . پیش از تمام این اتفاقات .
فکر کردم من این همه بی ارزش شدم که این آدمی که دیگر نمی شناسمش برای داشتن هر کسی غیر از من هم به من پناه می برد ؟ بعد از تمام آن حرف ها . بعد از آن جاده . بعد از آن بغضی که اشک نشد . ماند توی گلوم که توی تنهاییش جاری شود ؟
تمام شد با این همه این جمله گاهی توی ذهنم تکرار می شود . یک جور بی رحمی . بعد می می پرسم از کجا پیدا کنم ؟ انگار که وظیفه ای مانده باشد روی دوشم .
همان وقت هم می دانستم داستان جای دیگری شروع شده بی من . می دانستم هیچ وظیفه ای ندارم . من تنها داستانی را که باید تمام می کرد تمامش کرده بودم . با این همه گاهی تکرار می شود توی شب هام . از کجا پیدا کنم ؟

* از بلاگ میرزا پیکوفسکی


زن روزهاي ابري @ [12:16 PM]



Thursday, October 27, 2011
من یک خانهء زیر شیروانی خواهم خرید ، به چه سبزی ، یک سگ خواهم داشت ، به چه قشنگی ، جلوی شومینه اش ، پاهام آویزان دیوار ، کتاب خواهم خواند . لبهء پنجره هاش پر گلدان .
تند تند عاشق خواهم شد ، تند تند فارغ .
وقت عاشقیت هام ، شب ها همین جوری که قارچ ها را ریز ریز می کنم روی تخته ، تق تق تق ، آواز خواهم خواند . بسیار خوش صدا خواهم بود . یک جور غریب ِ قشنگی خواهم خواند ؛ « ای ساربان ، ای کاروان ، لیلای من کجا می بری ... »
وقت فارغیت هام که هیچ . غذای آماده . بی هیچ آوازی لال ِ لال . با یک اخم ِ متفکرانه ء عمیقی کتاب می خوانم چین روی پیشانیم .
بعد می آیی دنبالم ، توی شر شر بارن و این همه راه بندان . کلی می خندیم ، چون تو کت و شلوار و کراوات پوشیده ای و من تو را این جوری عادتم نیست ... می آیی دنبالم ، می رویم کنسرت شهرام ناظری و علیزاده و مست می شویم ...
بعد ؟ بعدی ندارد . تمام می شود . همین جوری که ناظری می خواند داستان تمام می شود ...


زن روزهاي ابري @ [6:18 PM]



Tuesday, October 25, 2011

می دانی . ما از اولش این شکلی بودیم .آدم های عینک های فیک ریبن . رنگ و وارنگ . پول اگر داشتیم هم فیکش را می خریدیم . راستکی هاش خیلی غم نان نداشتن بود . ما غم نان داشتیم . حتی اگر هم که نداشتیم . آدم های عینک ریبن عکس های خوشگذارانی فیس بوکی . یعنی خیلی دارد خوش می گذرد . یعنی به تخم مان که نگذاشتید خوش بگذرد . ما خوش مان را گذراندیم . گیرم شبش که می رسیدیم خانه ، نمی دانستیم با آن خالی بزرگ توی دل هامان چه کنیم که خواب مان ببرد زودتر پیش از آن که اشک هامان جاری شود . بعد می بینی نه عینکت که تمام آن عکس ها و خنده ها و زندگی ها چه فیک بوده توی تمام این سال ها . که نبینند اشکت را و نخوانند از نگاهت غمت را . که ما به بازی تان تن ندادیم . که سر خم نکردیم . کوتاه نیامدیم .
راستش را بگویم . نشد . نمی شود . خوب بودن سخت است . خندیدن سخت است . این روزها نخندیدن حتی سخت است . فقط باید مراقب بود اشک ها بی هوا جاری نشوند . همین .
همیشه فکر می کنم دیگر بس است . خیلی وقت است فهمیده ام من هیچی نمی شوم . هیچ ردی و نشانی از من نخواهد ماند حتی به اندازهء کلمه ای و نفسی . بیخود دارم دست و پا می زنم که بمانم . آن ها که ماندند چی شد ؟
باید از این شهر رفت . پیش از آن که دیوارهاش خراب شود رو سر آدم .

حالا ؟ هیچ . تنها دلم می خواهد یکی داد بزند ؛ « اِاِاِ ... هواپیما ! ... » ما دست هامان سایبان چشم ، سر هامان را بگیریم بالا .


زن روزهاي ابري @ [2:41 PM]



Tuesday, October 18, 2011

خوبیش این است که اکتبر هم تمام می شود . مثل باقیش . هر چقدر هم که کش آمده باشد . من دارم راه خانه را از خلوت کوچه ای بر می گردم که نباید . این کوچه به ما خیانت کرده . برای همین دوستش نداریم . من چشم هام را می بندم و آروز می کنم این کوچه که به انتها رسید اکتبر تمام شده باشد .
و اکتبر تازه سیزده روزش گذشته . هر سال تا همین ساعت هاش منتظرم کسی من را غافلگیر کند . از فانتزی های زندگیم بسیار فاصله گرفته ام . با این همه سیزدهم اکتبر هر سال یادم می رود قرار نیست هیچ کس غافلگیرم کند . این روز را فقط پنج نفر تبریک گفتند . یکی شان بعد خواندن پست بلاگم یادش می آید که حساب نمی شود . می مانند چهار نفر . یکی شان صبح که خودم یادش انداختم . می مانند سه نفر . فقط سه نفر باید یادشان باشد ؟
این روز را هیچ کس به من هدیه نداده . عجیب نیست ؟ آدم بیست و هفت سالگیش را این همه خالی شروع کند ؟ خیلی ازگلید همه تان ! ...
مهم نیست . تنها دلم می خواهد به انتهای کوچه که رسیدم اکتبر تمام شده باشد . باقیش را یک جوری سر می کنم ...


زن روزهاي ابري @ [3:20 PM]



Saturday, October 15, 2011

یک روزهایی گریه دارم . یک عالمه . می خواهم برای مرگ استیو جابز گریه کنم چون فکر می کنم خیلی زود بوده . می خواهم برای رای چین و روسیه گریه کنم چون فکر می کنم خیلی بی رحمانه بوده . برای رفتن دایی گریه کنم چون اصلا عادلانه نبوده .
و وقتی آقاهه می گوید فقط می تواند تو ایران عزت الله سحابی را مثال بزند ، چون یادم می آید که سحابی مرده و دیگر توی ایران نمی شود هیچ کس را مثال زد .
و وقتی دارم « دربارهء الی » را می بینم که آن ها آن جور ترسناکی دارند دنبال الی می گردند توی آب و دیگر کانال را هم که عوض کنم فرقی نمی کند چون می دانم الی مرده .
و وقتی می خواهم برایت نامه بنویسم که چقدر دلتنگت هستم و نمی توانم چون می دانم نباید نامه نوشت دیگر چون نامه های من اصلا خوب نیستند و دردسرند .
خوب نیستم . گریه دارم . دلم برایت تنگ شده . و این جا تنها جایی ست که می توانم بگویمش . دلم تو را می خواهد . تو را و تمام آن روزهایی که تو قسمتیش بودی ... گیرم هیچ وقت دلت من را نخواست ...


زن روزهاي ابري @ [12:48 PM]



Thursday, October 13, 2011



گفتم که . من با کون به دنیا آمدم . شک ندارم این موضوع توی زندگیم بی تاثیر نبوده . یعنی همیشه فکر می کنم اصولا آدم هایی که با کون به دنیا می آیند فرق دارند با آدم هایی که با سر به دنیا می آیند یا با هر جای دیگر . نه که فکر کنید خرافاتیم یا هر چی . یعنی هستم . یک وقت هایی بدجوری خرافاتیم . اما این ربطی به خرافاتی بودنم ندارد . یعنی نه این که بخواهم بد شانسی های زندگیم را ربط بدهم به این قضیه یا هر چی . بیسیک دارم نگاه می کنم . هر جور که فکر کنی جهان بینی آدم هایی که با کون به دنیا می آیند فرق دارد . خیلی مهم است آدم چه جوری دنیا را شروع کند . اگر فکر کنید می فهمید اولین چیزی که در هنگام ورودم دیده ام چیز چندان چشم گیری نبوده .
باری ! آیسای بیست و یکم مهرماه ِ نود ، هیچ وقت نخواهد فهمید اگر با سر به دنیا می آمد چی می شد اما شک نکنید که در زندگی بعدیش با سر به دنیا خواهد آمد .


زن روزهاي ابري @ [6:16 PM]



Sunday, October 09, 2011

یادم می آید یک پسر بچهء کوچک دمپایی به پای کثیف ، دست یک دختر بچهء قد نخود دمپایی به پای کثیف تر از خودش را گرفته بود و دو تایی داشتند می رفتند بچه اردک بخرند . همیشه فکر می کردم مامانم چقدر عاشق مان بوده که دیده آن جور خوشحال ِ اردک به دستی داریم بر می گردیم .


زن روزهاي ابري @ [8:42 PM]



Tuesday, October 04, 2011

« ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند ... »

بعد می آیی که خانه ، همهء راه های ارتباطی را می بیندی که هی داغ دلت تازه نشود . می گویی حالا این همه آدم فیس بوک نداشتند که نمردند که . مردند ؟ با یک غم و اندوهی دی اکتیوش می کنی که دور از جان انگار عزیزت . با خودت فکر می کنی به تخمم . می نشینم ماستم را می خورم ، بلاگم را می نویسم ، گودرم را صفر می کنم . یعنی خیلی جدی و راسخ تصمیم می گیری گودرت را صفر کنی ، انقدر این سه ماههء نخوانده را بخوانی که غرق شوی و خفه شوی و خلاص . بعد یک هو می بینی ! تف به روحش ! دخترها تو گودر پلاسند مثل چی !
شبیه این است که شب کامپیوترت را روشن گذاشته ای یک کاری را برای خودش بکند تا صبح ، صبح که پا می شوی می بینی همان اول هاش یک اروری داده و هیچی به هیچی . همین حس را دارم من .
قدیم ها انقدر دنیا کوچک نبود که . خودت را پاره می کردی یک نشانی از طرف ببینی ، انگار نه انگار . آب می شد می رفت توی زمین . حالا خودش که هیچ . ندیده می فهمی دور و برش چه خبر است و هر چی فرار می کنی باز یک جایی سر و کله شان پیدا می شود . هجوم می آورند توی زندگیت مثل اسب . حتی نمی گذارند آدم ماستش را بخورد ، برای خودش غرق شود و خفه شود . گل بگیرند در این اینترنت را که هی مشت مشت نمک می پاشد روی زخم آدم . اَه .
یعنی هی می خواهم گودری ننویسم هی نمی شود دردهایی از این دست را جور دیگری نوشت .

در ضمن زمستان 66 هم بد بود . یعنی دیگر این ممد یعقوبی را نمی شود بهش امیدوار بود بس که هر چی کار دیدیم بد بود . جاش « الف » بخوانید وقتی شمارهء تازه اش آمد .


زن روزهاي ابري @ [12:47 PM]



Monday, October 03, 2011

من خيلي زياد ، نياز دارم به يک سري فيلم ، انيميشن يا کليپي که بي کلام داستاني را روايت کنند ، يا با حداقل کلمه .
نداريد توي دست و بال تان ؟
tighmahi@gmail.com

پي نوشت آن که طبيعتا منظورم کليپ هاي کوجي نيست . يک کم فاخر تر لطفا !
پي نوشت بعدي آن که علاوه بر اسمش و اسم کارگردانش اگر بگوييد از کجا مي توانم تهيه اش کنم خيلي بهتر است .


زن روزهاي ابري @ [2:16 PM]

(4) نظر


Sunday, October 02, 2011

« همین که یک روزی ، یک چیزی بوده ... »

آن خانه یک زیزمینی داشت که زیرزمینش یک تهی داشت که نزدیک سقف تهش یک پنجره ای بود به بیرون . که نمی دیدیمش . صداها را می شنیدیم .
همین . یعنی هیچ ویژگی خاصی نبوده که بخواهم برایتان تعریف کنم . هیچ اتفاقی هم نیفتاده . فقط یادش افتادم . و این خیلی عجیب است . مثلا چند روز پیش یادم افتاد من یک روز پدربزرگی داشتم که زنده بوده ، که دوستش داشتم و همین . نه بیشتر . همین فکره عجیب است . همین که یک روزی یک چیزی بوده . یعنی آن اول که پدربزرگ مرد هی فکر می کردم چه عجیب که این آدم حالا دیگر نیست . حالا فکر می کنم چه عجیب که یک روزی بوده ! ربطی به پنجرهء آن ته ِ زیرزمین خانه ای که حالا نیست نداشت . اما یعنی می گویم یک چیزهایی عجیبند . کاری به خصوصیات شان ندارم و به خاطراتی که داشتیم و نداشتیم . به خود آن وجودها کار دارم . این که یک روزی آن زیر مین بوده ، پدربزرگ بوده ، شیروانی خانهء رشت بوده ، سامان بوده ، عروسک قرمز گندهه بوده و کلی چیز دیگر . نه ؟
بعد که آدم خودش را می آورد توی این آدم ها و فضاها عجیب تر هم هست . من یک روزی می رفتم آن ته و صدای کوچه را می شنیدم از پنجره ای که نمی دیدمش . من که خیلی کوچک بودم . اندازهء نخود . یا عروسک گندهه را می کشیدم با خودم این ور آن ور . بی آن که زورم برسد بلندش کنم . پدربزرگ را بغل می کردم محکم . همین جوری که نحیف شده بود از سرطان و می ترسیدم محکمی ِ بغلم له کند شانه هاش را . سامان را می بوسیدم ، خودم را می کشیدم بالا روی پنجهء پاهام تا برسم به لب هاش ، سامان نگهم می داشت تا پایین نیایم . می ماندم همان بالا ، پاهام آویزان . باران را می شنیدم ، که می خورد به شیروانی ها ، چای به دست ، مست می شدم توی بوی خاک باران خورده .
عجیب نیست ؟


زن روزهاي ابري @ [11:07 AM]



Saturday, October 01, 2011

خودم را می بینم که دارم دوست داشته نمی شوم . هر شب . بی هیچ تلاشی برای دوست داشته شدن . صبح که بیدار می شوم اذیتم ، خسته ام و اندوهگینم .
و این خیلی بی رحمانه است .


زن روزهاي ابري @ [1:45 PM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 | December 2009 | January 2010 | February 2010 | March 2010 | April 2010 | May 2010 | June 2010 | July 2010 | August 2010 | September 2010 | October 2010 | November 2010 | December 2010 | January 2011 | February 2011 | March 2011 | April 2011 | May 2011 | June 2011 | July 2011 | August 2011 | September 2011 | October 2011 | November 2011 | December 2011 | January 2012 | February 2012 |