Saturday, December 24, 2011
شبا زود می خوابی که تموم شه . صبا دیر پا می شی که شروع نشه . دیگه شروع نشه ...
زن روزهاي ابري @ [ 6:16 PM]
Wednesday, December 21, 2011
بهاره هدایت چند تا پاییز کوچه های تهران را قدم نزده ؟ چند تا تابستان را ؟ چند تا بهار را نبوییده ، چند تا زمستان را ؟
زن روزهاي ابري @ [ 2:47 PM]
Tuesday, December 20, 2011
« یک جور که آخ ... »
من از همان وقت از کارما بدم آمد . هر چند اسمش کارما نبود . اسمش انتقام بود . تو بلدش نبودی . فکر کردی کارما ! این جوری اسمش قشنگ تر بود . بی شرفی نداشت . انگار که تقدیر ، انگار که هیچ کاریش نمی شود کرد . دست خودت نیست . کارما نبود و تو داشتی انتقام نشدن های زندگیت را سر من در می آوردی . فکر کردم یک روز تو نشسته ای جای من و برای داشتن کسی که نمی خواسته تو را ، اشک هات را خوردی . تو بد بودی . آن وقت که داشتی از من انتقام می گرفتی بسیار بد بودی . بعد با خنده گفته بودی کارما . حالا گیرم برعکس . ها ها ها ! من فکر کردم عادلانه نیست . انسانی نیست . بعد تر کنار خواجو یادم آمد . داشتم فکر می کردم این جا اگر آب نبوده پس چی بوده ؟ که یادم آمده اسمش کارما نبود . اسمش انتقام بود . این که تو داشتی یک جایی بعد تر یقهء یک بی گناهی را می گرفتی که چرا یک جایی قبل تر ، زندگی روی خوشش را نشانت نداده ، اسمش انتقام است . بعد فکر کردم یادم باشد که حواسم باشد که انتقام این روزها را ، این اشک هایی که هی می خواستند جاری شوند و هی فرو می خوردمش را از کسی نگیرم . هیچ وقت نگیرم . فکر کردم آدم ها طفلکی اند . گناه دارند . دردشان می آید . یک جور که آخ هم نمی گویند .
زن روزهاي ابري @ [ 10:28 PM]
Sunday, December 18, 2011
آن شب مانده بودم خوابگاه . نزدیکی های تابستان بود . تابستان دو سال پیش تر ؟ من را یک چیز توی دنیا از پا در می آورد و آن هم خواسته نشدن است . دوست داشته نشدن . و من داشتم از پا در می آمدم که عجیب جانکاه بود . آن شب مانده بودم خوابگاه چون دلم خانه را نمی خواست ، تهران را نمی خواست و خیابان هایی که او را به یادم بیاورند . ساعت نزدیک یازده بود که رسیدم . در را که بستم پشت سرم پشیمان شدم . دلم خواسته بود نمی آمدم . بر می گشتم . که نمی شد . نگاه کردم به در و دیوار و فکر کردم من ، میان این دیوارها خفه می شوم تا صبح . فکر کردم این ها که هر شب می رسند این جا و تا صبح نمی توانند بروند بیرون چجوری دوام می آورند . جه نمی میرند هر شب ؟ هی نفسم بند آمده بود و گونه هام خیس اشک ، راه می رفتم و فکر می کردم خفه می شوم تا صبح . حالا فکر می کنم میر حسین خفه نمی شود تا صبح ، تا شب ، تا صبح ، تا شب ؟ ...
زن روزهاي ابري @ [ 6:56 PM]
Friday, December 16, 2011
_ سلام ! اسم من آیساست ! جدی ام ، ترسناک نیستم اما . کم می خندم چون عمیقا غمگینم . بسیار کتاب می خوانم . غروب های جمعه می روم گالری بازی و این کار به شدت اذیتم می کند . ماهی یکی دو بار تئاتر می بینم . طراحی می کنم چون طراحی کردن آرامم می کند . ضربان قلبم را و روحم را . فیلم نمی بینم ، کم می بینم ، اما تا دلت بخواهد « هامون » را دیده ام . « شب یلدا » را دیده ام . « کاغذ بی خط » را دیده ام . « پدر خوانده » را دیده ام . یک جور پیرمردی فیلم می بینم . کیمیایی را خوشم می آید . نباید کیمیایی را شبیه اصغر فرهادی دید ، یا شبیه مهرجویی یا هر کی . باید کیمیایی را شبیه کیمیایی دید . آن وقت لذت برد . نمی شود گفت حکم بهتر بود یا « چهارشنبه سوری » . باید گفت « حکم » بهتر است یا « رئیس » . باید با خودش مقایسه کرد . آن وقت آن جایی که قیصر می خواهد برود توی حمام ، خیلی دیدنش می چسبد . گاهی می رقصم برای خودم ، گاهی توی دلم . گاهی آواز می خوانم . آزاده را دوست دارم . سالاد را دوست دارم . مامان را دوست دارم . سفر کردن را و جاده را دوست دارم . زهرا را دوست دارم . از تغییر می ترسم . از دوست داشته نشدن می ترسم . از زلزله می ترسم . از زندان اوین می ترسم ...
_ یک بار فراز گفت جدی که می شوم ترسناک می شوم . یادم افتاد یادم رفته بعد از تمام کلمه هام لبخند بزنم که یعنی من جدی نیستم ، ترسناک نیستم ، بسیار هم مفرح و سرگرم کننده . بعد از آن ، خنده هام بلند تر شدند . صورتم درد می گرفت شب ها از خنده های الکی ِ « من آدم جالبی ام ! » دیدم چه وقت های غمگینیم فرار می کنم از این آدم و از آدم ها که نفهمند جدی ام ، غمگینم ، که من عمیقا غمگینم .
_ هفت ملیار آدم روی کرهء زمین زندگی می کنند و این یعنی هیچ کس نباید تنها باشد . نباید احساس تنهایی کند . این یعنی من ِ حالا ، من ِ تمام این سال ها یک جای کارش می لنگد . من به اندازهء کافی خوب نیستم ؟
_ هوسم کشیده آدم های تازه . دیر است دیگر به آدم ها بفهمانم که این منی که منم ، من نیست . یک من ِ دیگر است که جای من لبخند می زند ، می گوید ، می رقصد گاهی . این منی که منم ، که حقیقتا منم ، یک جور دیگری ست .
_ من بسیار خالی آدم ها را پر کرده ام . اما خالی ام را کسی پر نکرده . این خوب نیست . اصلا خوب نیست .
_ دلم می خواهد برسم به آدم های تازه ای ، از اول ، بفشارم گرم دستشان را ، بفشارند گرم دستم را ؛ سلام ! اسم من آیساست ! جدی ام ، ترسناک نیستم اما ...
زن روزهاي ابري @ [ 8:51 PM]
Wednesday, December 14, 2011
چه بدم می آید از آدم هایی که جواب اس ام اس هام را نمی دهند . بس که یادم می اندازند چه بی ارزشم من که حتی نه جواب اس ام اس . و خیلی چیز های دیگر که یادم می اندازند چه بی ارزشم من و آدم ها از روی بدبختی با من هم کلام می شوند . که ببین آن ها چه بدبخنتند . یک دختر لوس ِ بد اخلاق که این همه زشت می خندد ارزش هم صحبتی ندارد . فهمیدنش این همه سخت است ؟ کوريد ؟ نمي بينيد مثل اسب مي خندم ، مثل کروکديل اشک مي ريزم ؟ وقتي شروع مي کنم به حرف زدن کسي نمي تواند جلوم را بگيرد ؟ وقت پريودم دنيا را روي سرتان خراب مي کنم ؟ نمی شود زودتر بفهمید ؟ پیش از آن که دوستی تان را بیشتر کنید ؟ همیشه شماره شان را از توی گوشیم پاک می کنم . این اولین کار است . دیگر شماره شان را ندارم . بعد از این مجبور نخواهند بود جوابم را بدهند . من هم دوباره یادم نخواهد آمد چه بی ارزشم که حتی نه جواب اس ام اس . این از بی ارزشی من چیزی نمی کاهد ، اما دوباره و صد باره یادم نمی اندازد . آدم خوب است واقع بین باشد . اما دلیلی ندارد هی واقعیت های مزخرف زندگیش ، این که آدم ها نه از روی اختیار که از سر بیچارگی و تنهایی گاهی با آدم همنشین می شوند را مدام به خاطر بیاورد . من خوب نیستم . آن جور که حامد ِ « شب یلدا » . با همان عصبانیت و رنج که « حالم بده ، خرابه ! جرمه ؟ »
زن روزهاي ابري @ [ 11:53 PM]
Tuesday, December 13, 2011
دختره شبیه من است . نه ظاهرش که شبیه نیست . شبیه من است وقتی که تنهاش گذاشتی . درست مثل من می نشیند روی زمین ِ ته آخرین واگن و کتاب می خواند . بعد سرش را می آورد بالا و نگاه می کند به دور . انگار بخواهد جوراب بخرد . نمی خواهد . اصلا نیست تا دلش جوراب بخواهد . ببینی کدام کلمهء کتاب دختره را برده به خاطره ای ، دوستت دارمی ، چیزی . بعد اشک هاش جاری می شوند ، می چکند روی کتاب . دلم می خواهد بنشینم کنارش . فشار دهم شانه اش را و بگوم که گاهی این جوری می شود زندگی . گاهی آدم تنها گذاشته می شود ، دوست داشته نمی شود ، خواسته نمی شود . گاهی این جوری می شود زندگی و هیچ کاریش هم نمی شود کرد . می دانم که این حرف دختره را آرام می کند . این که بداند توی این تنها شدگی تنها نیست .
زن روزهاي ابري @ [ 2:30 PM]
Monday, December 12, 2011
بعدش خواهیم گفت همان سالی که تهران پیش از موعد برف بارید . همان سالی که خطر احتمال حملهء نظامی بود . نزدیک هزار نفر را اعدام کردند . دست و پا بریدند ، شلاق زدند . زید آبادی هی توی زندان بود . همان سالی که نسرین ستوده با دستبند شوهرش را در آغوش گرفته بود . انگار که نه دسبند . که خیلی هم آزاد ، خیلی هم آزاده . همان سالی که قرار بود آخرش دنیا تمام شود ...
زن روزهاي ابري @ [ 11:14 PM]
Saturday, December 10, 2011
« بکشد ضاد ضامنش را ... »
آدم یک کامیون داشته باشد ، بالاش بنویسد « یا ضامن آهو » ، بزرگ ، نستعلیق ، بکشد ضاد ضامنش را . آن پایینش بنویسد « عشق من کیَک » . مثلا نازگل ، حسن ، هر چی اصلا . بندازد توی جاده . شر شر باران ببارد ، همین طور که هنوز چهل و پنج کیلومتر مانده تا قم ، ابی بخواند ؛ می دونم که تو امروز ، پشیمون تری از من ... بعد بداند که نازگلش ، حسنش ، هر کیش هیچ هم پشیمان نیست و خوشش است و دارد زندگیش را می کند ... بعد عر بزند . تا خود قم عر بزند .
زن روزهاي ابري @ [ 8:01 AM]
Thursday, December 08, 2011
آزی نوشته ؛ بی بی سی ! خبر فوری ! ... من ؟ خفه می شوم . پیش از آن که بدانم . این یکی اما بدتر از قبلی هاست . بدتر از خبرهای فوری این چند وقت گذشته که انگار هی قدم به قدم خفه ترمان می کند . شما باید خفه شده باشید مثل من تا خفگی را بفهمید . من فوبیا دارم . فوبیای خفگی ، فوبیای سقف های کوتاه . شب ها چند تا در میان خواب می بینم می خواهم به اتاقم که برسم باید از یک راهرو رد شوم که دراز است ، دیوارهاش نزدیک هم ، باید کجکی کجکی رد شود تا برسم به تهش که اتاقم . خواب می بینم باید روی تختی بخوابم که طبقهء بالاست ، از تخت خودم که طبقهء بالاست بالاتر ، به سقف نزدیک ، باید بخزم آن تو ، یک جور که تکان که بخوری سقف . یک وقت هایی که دارم می روم پایین ، یک هو حسش ، زنده می شود ، فوبیام می زند بالا . حس این که باید بروم زیر زمین ، یک جوریم می کند . قلبم فشرده می شود ؟ روحم آخ ؟ نمی دانم . شاید نه به این شدت . اما اذیت می شوم . لباس های یقه اسکی خفه ام می کند . دیدن فیلمی که توش بازیگر اصلی مجبور است برای پنهان شدن از دست آدم بد ها زیر تخت قایم شود ، اتاق های بی پنجره ، ازدحام آدم ها توی یک جای کوچک ، خبرهای فوری بی بی سی ، حمله به سفارت بریتانیا ... حتما توی زندگی قبلیم ، زیر آوار زلزله ای ، بعد از آن که خودم را زنده نگه داشتم چند روزی در انتظار کمک ، ناامیدانه جان داده ام . هان ؟
زن روزهاي ابري @ [ 8:09 PM]
Tuesday, December 06, 2011
« تئاتری که دیدیم خوب است . سالاد پاستا بد نیست . هوا عالی ست . »
هر شب خبرها را دنبال می کنیم ، انگار عراق پیش از جنگ . نه انگار گزارش آزانس دربارهء خاکی ست که توش زندگی می کنیم . نه انگار که کلمه به کلمهء این گزارش ، شاید فردا بشود بمب روی سرمان . انگار اخبار جلسهء عرب ها را می شنویم که خط و نشان می کشند برای بشار اسد . مثل خبرهای عراق پیش از ژانویه . کی ژانویهء ما هم برسد . اهمیتی نمی دهیم . ما که نشسته ایم روی صندلی های خانهء هنرماندان و سیریم از یک تئاتر خوب و از ته دل می خندیم ، اهمیتی نمی دهیم . وا داده ایم . خسته ایم . بس که مشت گره کردیم و زورمان نرسید . بس که خیابان های سبز تهران را دویدیم و نرسیدیم . حالا بپرسی امریکا حمله کند به نفع مان هست یا نه یا چی ؟ شانه بالا می اندازیم . دیگر نمی دانیم چی خوب است و چی خوب نیست . فقط می دانیم تئاتری که دیدیم خوب است . سالاد پاستا بد نیست . هوا عالی ست . دلمان هم که تنگ ِ تنگ ....
زن روزهاي ابري @ [ 2:28 PM]
|