Saturday, January 21, 2012
آن وقت است که آدم می فهمد دیگر بلند نمی شود . دیگر هیچ وقت بلند نمی شود . ساعت ده و پانزده دقیقهء شب ، هنوز یک کم برف مانده گوشه و کنار ها ، من دوباره « مرشد و مارگریتا »ی بولگاکف را می خوانم که اولش نوشته ؛ برای زهرا ، تابستان ... کدام تابستان ؟
زن روزهاي ابري @ [ 10:12 PM]
|