« اما من هوسم کشیده پاستا ... »
توی یکی از زندگی های بعدیم که قرار نیست بنویسم دیگر ، حتما کافه چی خواهم بود . چرا ندارد . کافی چی بودن چرا نمی خواهد . هوسم کشیده پاستا بپزم ، کنارش ریحان و زیتون ، ببرم برای میز بیست و چهار .
_ می دانم پاستا سفارش نداده بودید اما من هوسم کشیده پاستا . مهمان من ! نوش جان !
دختری که نشسته روی صندلی میز بیست و چهار و دارد می خندد از تعجب ، هیچ یادش نیست توی یکی از زندگی های قبلیش ، توی یک بعد از ظهر ملال آور تابستان ، با صداش ، یکی از زندگی های قبلی من را خراب کرده .