Sunday, February 05, 2012
اگر جای دیگری بودم بچه را نگه می داشتم . چون دلم بچه می خواست . یک دختر نوزده ساله دلش بیشتر از هر چیزی توی دنیا بچه می خواهد . دلم امیر حسین را نمی خواست. خانه اش را نمی خواست . فقط بچه می خواست . دلم بچه نمی خواست . دلم فکر بچه دار شدن را می خواست . لباس هایی که هی گشاد تر می شدند و بدنی که خسته تر می شد و چاق تر . به امیر حسین نگفته بودم . عبوس و بد اخلاق ! _ خوبی آیسا ؟ نه امیر حسین ! خوب نیستم ! دیگر خوب نمی شوم . نه با تو . نه با دنیا ... نگفتم . _ بغلم می کنی امیر حسین ؟ عبوس و بد اخلاق گم شدم توی آغوشش . باران هم می بارید . سه روز و سه شب . یا بیشتر حتی . راست می گویم . صدای شیروانی ها شده بود قسمتی از زندگیم . بود برای خودش توی پس زمینه .... به کسی که داشت زندگیش را می کرد اندازهء دو تا چمدان و یک کوله پشتی باید می گفتم که حالا بابای کوچک یک بچهء کوچک است ؟ بچهء یک ماهه چه شکلی ست ؟ اصلا شکل دارد ؟ بعید می دانستم . پنجره را باز می کنم چون این خانه و بوی عودش خفه ام می کند . چون نغمه خفه ام می کند . چون ما که نشسته ایم دور میز آشپزخانه خفه ام می کند . _ خوبی آیسا ؟ نه نازنین ! خوب نیستم ! دیگر خوب نمی شوم . نه با تو . نه با دنیا ... نمی گویم . _ جمعش کن نغمه این بازی ها را ! داریم توی کثافت زندگی می کنیم و تو هر روز صبح یک دو سه ، نفس عمیق ؟ نمی گویم . حتی نمی شنوم که کارما ... که زهر مار کارما . که کارما همین خاکی ست که داریم توش زندگی می کنیم . ما تاوان کدام گناه نکرده را پس دادیم که باید بنشینیم دور این میز که تو بگویی کارما ! نیما دارد با موهاش بازی می کند . نیما احمق است . نه چون با موهاش بازی می کند . چون احمق است احمق است . امیر حسین اگر بود با موهاش بازی می کرد ؟ نمی کرد . با انگشتهاش نقاشی می کرد میز را و من سعی می کردم بفهمم چه می کشد . در گوشش می گفتم ؛ گربه ؟ یک جوری که هیچ کس نشنود . چشمک می زد که یعنی گربه ! بازی می کردیم یواشکی . حتی اگر بابای یک بچهء یک ماهه بود و همهء زندگیش را باید می کرد دو تا چمدان و یک کوله پشتی ؟ نمی دانم . با موهاش بازی نمی کرد اما . احمق نبود . می دانم . نترسیده بودم . فروخورده بودم اشک هام را و گذاشته بودم برای شب های تنهاییم . برای فرودگاه خالی از امیر حسین . _ امیر حسین ! بچه های یک ماهه کجا می روند اگر نیایند . اگر مجبور باشند نیاید ؟ نمی پرسم ! عبوس و بد اخلاق فکر می کردم چند تا شلوار ببرد بهتر است که کمتر باشد ! _ اَه امیر حسین ! بیست و یک سال زندگی را چطور می شود جا داد توی دو تا چمدان و یک کوله آخر ! نغمه می بندد پنجره را تا من خفه تر شوم از نازنین و بچهء یک ماهه اش ! _ جمعش کن نغمه این بازی ها را ! داریم توی کثافت زندگی نمی کنیم و تو هر روز صبح چهار زانو آم آم ؟ نمی گویم . حتی نمی شنوم ! بگذار نغمه هر چقدر دلش می خواهد بگوید و نیما هر چه می خواهد موهاش را بازی دهد لای انگشت هاش . این بچه هیچ وقت به دنیا نخواهد آمد ... _ خوبی آیسا ؟ _ نه نغمه ! خوب نیستم . دیگر خوب نمی شوم . نه با تو . نه با دنیا ... نمی گویم . من تا آخر دنیا . من هیچ نمی گویم ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:24 AM]
Tuesday, January 24, 2012
دمای هوای تهران 4 درجه زیر صفر
زن روزهاي ابري @ [ 2:04 AM]
Saturday, January 21, 2012
آن وقت است که آدم می فهمد دیگر بلند نمی شود . دیگر هیچ وقت بلند نمی شود . ساعت ده و پانزده دقیقهء شب ، هنوز یک کم برف مانده گوشه و کنار ها ، من دوباره « مرشد و مارگریتا »ی بولگاکف را می خوانم که اولش نوشته ؛ برای زهرا ، تابستان ... کدام تابستان ؟
زن روزهاي ابري @ [ 10:12 PM]
کلا من خوشم می آید یکی می نشیند دههء چهلش را تعریف می کند . یکی که یک کلاه قشنگی هم می گذارد سرش ، یک عصا می گیرد دستش ، انگار نه تهران ِ نود . انگار نه غروب پنجشنبهء نمی دانم چندم زمستان سال نود . من هیچ وقت با این عددها کنار نیامدم . کِی آن وقت ها فکر می کردیم یک روز می شود سال نود ؟ نه ؟ باری ! آقاهه یک جمله ای می گوید که توش می گوید آدم های بی خنده . یعنی وصف حال ما . ادامه اش می دهد . تا یک عالمه وقت دیگر ادامه اش می دهد جمله اش را و جمله های دیگر می آیند پشت سرش . با این همه این کلمه اش رد نمی شود ، ادامه پیدا نمی کند . می ایستد توی فضا . یک جور بد اخلاق عبوسی . هوی برو کنار ! دارم آقا را نگاه می کنم ، دارم لذت می برم ... نمی رود . حتی بعدش . همین جور که داریم به حرف های بی سر و ته پیمان می خندیم ، آدم می فهمد چه آدم های بی خنده ای هستیم ما . من اگر شاعر بودم می سرودمش این آدم های بی خنده را . نقاش اگر بودم می کشیدمش . نیستم . هیچی نیستم تا این کلمهء مزخرف را بندازمش بیرون . همین جوری ایستاده توی فضا . میان صندلی ها . توی ماشین فراز ، توی آینهء آسانسور . اصلا این نور فلورسنت آسانسور ها را باید کشت . من بهشان بدجوری اعتراض دارم . آدم توی این نورها درست می شود خود ِ آدم بی خنده .
زن روزهاي ابري @ [ 12:57 PM]
Thursday, January 19, 2012
خبر بعدی ، دو تا کرد مهاباد را به اعدام محکوم کرده اند . من بغض شادی ِ جایزهء اصغر فرهادیم اشک می شود و دیگر هیچ از خودم نمی پرسم چه مرگم شده این روزها که هر چیزی بغض می شود و تا می آیم ببلعمش ، می چکد روی گونه هام . توی این خاک همیشه یک جای کار ، یک جای خوشی های ما می لنگد . بس که نیمه های خالی لیوان این همه خالی ست . دلم لک زده برای چای لیموی صندلی لهستانی آشپزخانه ات . اشک شود بغضم بچکد توی چای ؛ « خیلی دلم گریه اش گرفته این روزها ! » چای اشکی بنوشیم با هم ... غصهء کردهای مهاباد توی دلمان ، غصهء پرستو دو کوهکی ، ببالیم به ساعت چهار صبح دوشنبه ...
زن روزهاي ابري @ [ 12:44 AM]
Saturday, December 24, 2011
شبا زود می خوابی که تموم شه . صبا دیر پا می شی که شروع نشه . دیگه شروع نشه ...
زن روزهاي ابري @ [ 6:16 PM]
Wednesday, December 21, 2011
بهاره هدایت چند تا پاییز کوچه های تهران را قدم نزده ؟ چند تا تابستان را ؟ چند تا بهار را نبوییده ، چند تا زمستان را ؟
زن روزهاي ابري @ [ 2:47 PM]
Tuesday, December 20, 2011
« یک جور که آخ ... »
من از همان وقت از کارما بدم آمد . هر چند اسمش کارما نبود . اسمش انتقام بود . تو بلدش نبودی . فکر کردی کارما ! این جوری اسمش قشنگ تر بود . بی شرفی نداشت . انگار که تقدیر ، انگار که هیچ کاریش نمی شود کرد . دست خودت نیست . کارما نبود و تو داشتی انتقام نشدن های زندگیت را سر من در می آوردی . فکر کردم یک روز تو نشسته ای جای من و برای داشتن کسی که نمی خواسته تو را ، اشک هات را خوردی . تو بد بودی . آن وقت که داشتی از من انتقام می گرفتی بسیار بد بودی . بعد با خنده گفته بودی کارما . حالا گیرم برعکس . ها ها ها ! من فکر کردم عادلانه نیست . انسانی نیست . بعد تر کنار خواجو یادم آمد . داشتم فکر می کردم این جا اگر آب نبوده پس چی بوده ؟ که یادم آمده اسمش کارما نبود . اسمش انتقام بود . این که تو داشتی یک جایی بعد تر یقهء یک بی گناهی را می گرفتی که چرا یک جایی قبل تر ، زندگی روی خوشش را نشانت نداده ، اسمش انتقام است . بعد فکر کردم یادم باشد که حواسم باشد که انتقام این روزها را ، این اشک هایی که هی می خواستند جاری شوند و هی فرو می خوردمش را از کسی نگیرم . هیچ وقت نگیرم . فکر کردم آدم ها طفلکی اند . گناه دارند . دردشان می آید . یک جور که آخ هم نمی گویند .
زن روزهاي ابري @ [ 10:28 PM]
Sunday, December 18, 2011
آن شب مانده بودم خوابگاه . نزدیکی های تابستان بود . تابستان دو سال پیش تر ؟ من را یک چیز توی دنیا از پا در می آورد و آن هم خواسته نشدن است . دوست داشته نشدن . و من داشتم از پا در می آمدم که عجیب جانکاه بود . آن شب مانده بودم خوابگاه چون دلم خانه را نمی خواست ، تهران را نمی خواست و خیابان هایی که او را به یادم بیاورند . ساعت نزدیک یازده بود که رسیدم . در را که بستم پشت سرم پشیمان شدم . دلم خواسته بود نمی آمدم . بر می گشتم . که نمی شد . نگاه کردم به در و دیوار و فکر کردم من ، میان این دیوارها خفه می شوم تا صبح . فکر کردم این ها که هر شب می رسند این جا و تا صبح نمی توانند بروند بیرون چجوری دوام می آورند . جه نمی میرند هر شب ؟ هی نفسم بند آمده بود و گونه هام خیس اشک ، راه می رفتم و فکر می کردم خفه می شوم تا صبح . حالا فکر می کنم میر حسین خفه نمی شود تا صبح ، تا شب ، تا صبح ، تا شب ؟ ...
زن روزهاي ابري @ [ 6:56 PM]
Friday, December 16, 2011
_ سلام ! اسم من آیساست ! جدی ام ، ترسناک نیستم اما . کم می خندم چون عمیقا غمگینم . بسیار کتاب می خوانم . غروب های جمعه می روم گالری بازی و این کار به شدت اذیتم می کند . ماهی یکی دو بار تئاتر می بینم . طراحی می کنم چون طراحی کردن آرامم می کند . ضربان قلبم را و روحم را . فیلم نمی بینم ، کم می بینم ، اما تا دلت بخواهد « هامون » را دیده ام . « شب یلدا » را دیده ام . « کاغذ بی خط » را دیده ام . « پدر خوانده » را دیده ام . یک جور پیرمردی فیلم می بینم . کیمیایی را خوشم می آید . نباید کیمیایی را شبیه اصغر فرهادی دید ، یا شبیه مهرجویی یا هر کی . باید کیمیایی را شبیه کیمیایی دید . آن وقت لذت برد . نمی شود گفت حکم بهتر بود یا « چهارشنبه سوری » . باید گفت « حکم » بهتر است یا « رئیس » . باید با خودش مقایسه کرد . آن وقت آن جایی که قیصر می خواهد برود توی حمام ، خیلی دیدنش می چسبد . گاهی می رقصم برای خودم ، گاهی توی دلم . گاهی آواز می خوانم . آزاده را دوست دارم . سالاد را دوست دارم . مامان را دوست دارم . سفر کردن را و جاده را دوست دارم . زهرا را دوست دارم . از تغییر می ترسم . از دوست داشته نشدن می ترسم . از زلزله می ترسم . از زندان اوین می ترسم ...
_ یک بار فراز گفت جدی که می شوم ترسناک می شوم . یادم افتاد یادم رفته بعد از تمام کلمه هام لبخند بزنم که یعنی من جدی نیستم ، ترسناک نیستم ، بسیار هم مفرح و سرگرم کننده . بعد از آن ، خنده هام بلند تر شدند . صورتم درد می گرفت شب ها از خنده های الکی ِ « من آدم جالبی ام ! » دیدم چه وقت های غمگینیم فرار می کنم از این آدم و از آدم ها که نفهمند جدی ام ، غمگینم ، که من عمیقا غمگینم .
_ هفت ملیار آدم روی کرهء زمین زندگی می کنند و این یعنی هیچ کس نباید تنها باشد . نباید احساس تنهایی کند . این یعنی من ِ حالا ، من ِ تمام این سال ها یک جای کارش می لنگد . من به اندازهء کافی خوب نیستم ؟
_ هوسم کشیده آدم های تازه . دیر است دیگر به آدم ها بفهمانم که این منی که منم ، من نیست . یک من ِ دیگر است که جای من لبخند می زند ، می گوید ، می رقصد گاهی . این منی که منم ، که حقیقتا منم ، یک جور دیگری ست .
_ من بسیار خالی آدم ها را پر کرده ام . اما خالی ام را کسی پر نکرده . این خوب نیست . اصلا خوب نیست .
_ دلم می خواهد برسم به آدم های تازه ای ، از اول ، بفشارم گرم دستشان را ، بفشارند گرم دستم را ؛ سلام ! اسم من آیساست ! جدی ام ، ترسناک نیستم اما ...
زن روزهاي ابري @ [ 8:51 PM]
|