Sunday, July 12, 2009
« همان روزها كه كسي صورتش را نمي پوشاند ... »
يادم نيست تاريخش را دقيق . نزديك انتخابات بود . رفته بوديم يك ورزشگاهي كه اسمش را يادم نيست نزديكي هاي حافظ . همان وقت كه مجوز مصلي را نداده بودند . زياد بوديم . خيلي زياد . روي پل حافظ و زيرش بسته بود از حضورمان . شهر تعطيل بود آن روزها . از اين همه ماشين و اين همه آدم و اين همه سبز . رسيديم كه زير پل ، برخورديم به بچه هاي ستاد احمدي نژاد . همان جا بود كه يكي رفت بالا و شعار داد « زير پل حافظ ، محمود خداحافظ » و باقي هم دم گرفتند . همان روزها كه كسي صورتش را نمي پوشاند . كسي خبر نداشت از باقيش . آن جا حجاريان هم بود . همان جور روي ويلچر . خيلي غم انگيز بود حضورش . ويلچر نشيني اش . اين كه كسي جاي اش نوشته اي را خواند بس كه هنوز لكنت دارد . شهاب الدين طباطبايي هم بود . خيلي قلدري كرد . حرف هاش توي جمعيت گم بود . ولي خوب شنيدم كه چيزهايي از دادگاه گفت . از اين كه بايد احمدي نژاد را دادگاهي كنند بعد انتخابات . بايد جواب بدهد . در برابر اين همه مردم . قبلا هم گفته بود . توي گالري طراحان آزاد . چون قبل ترش بود و ما هنوز مطمئن نبوديم از پيروزي موسوي و فقط اميدوار بوديم خنديده بوديم با بچه ها . با اين همه لذت داشت تجسم احمدي نژاد در دادگاه . اما توي ورزشگاه فرق داشت . زياد بوديم و مطمئن بوديم و سبز بود تمام شهر . براي همين قلدري كرده بود . نه فقط طباطبايي . همه . قبل ترش هم كامبوزيا پرتوي توي ورزشگاه آزادي وقتي مي گفت ؛ توي اين چهار سال با هر سفر رئيس جمهور كوچك شده و با هر سخنراني رئيس جمهور كوچك شده و يك آدم كوچك كوچكش كرده . هنوز قرار نبود كسي احمدي نژاد را با پيشوند رئيس جمهور نخواند . همه فرياد بودند . مشت بودند . اين داد و بيداد ها خبر از بعد نداشت . فرياد هاي بعد از تحقير چهارساله بود . اما فرياد مان كينه نداشت . فكر مي كرديم تمام شده . اين چهار سال ، بد و خوب تمام شده و خاطراتش مانده . فكر مي كرديم حالا وقت درست كردن است . جشن زود هنگام پيروزي بود . كامبوزيا پرتوي كه حرف مي زد آزادي توي هوا بود . به اندازهء تمام زندگي مان دست زديم و فرياد كشيديم . اولش فقط پور احمد را نشان دادند توي مونيتور . همه پور احمد را نشان هم دادند و از شادي فرياد زدند . هنوز نمي دانستيم سالن پر است از پور احمد و بهاره رهنما و كامبوزيا پرتوي و فرخ نژاد و تا دلت بخواهد چهرهء آشنا . آن روز با خودم گفتم بايد راي بياورد موسوي . از بگير و ببند هاي بعدش نمي دانستم . فقط فكر مي كردم اگر موسوي راي نياورد ، ديگر پور احمد فيلم نمي سازد و فرخ نژاد بازي نمي كند و پرتوي نمي نويسد . چهار سال قبلش را ديده بودم . خبر داشتم از كينهء اين رئيس جمهور كوتولهء منحوس . بعد كه حاميان موسوي هي بيشتر شدند ، با خواندن اسم هاي بزرگ نگران تر شدم . سينماي بدون قبادي و مهرجويي و هنر بي آغداشلو و تئاتر بي رحمانيان و آخ كه چه بلايي مي آمد سر فرهنگ . كه آمد . آن وقت اما چه مي دانستيم . آخرهاش يك چيزي گفت پگاه آهنگراني دربارهء اين كه چهار سال است نرفته نمايشگاه كتاب . چه جالب ! من هم ! چهار سال بود تحريم كرده بودم نمايشگاه را . يك تحريم تنهايي كه حالا مي ديدم چندان هم تنها نيستم . آزاده هم گفت نرفته ! فكر كردم ما چه شبيه هميم . ما دهه شصتي ها ! چه زياد داد زديم . بعدش ، بعد آن ورزشگاهه كه اسمش يادم نيست ، با ندا كه پيداش كرده بوديم بين راه و بي كاوه كه گمش كرده بوديم همان اول و بي سجاد كه مي خواست به كروبي راي بدهد و رفته بود زودتر و بي گلريز كه نمي دانست به كي راي بدهد و رفته بود زودتر ، رفتيم پايين سمت انقلاب . سبز بوديم و مي خوانديم ؛ « زير پل حافظ ، محمود خداحافظ ! » همان روزها كه كسي صورتش را نمي پوشاند . كسي خبر نداشت از باقيش . اين ها را نگفتم كه تازه كنم داغ دل هاتان را . گفتم كه گفته باشم . يعني توي بلاگ « آق بهمن » خواندم كه « تماس شهاب الدين طباطبايي با همسرش » و يادم رفت به حرف هاش توي آن ورزشگاهه كه اسمش يام نيست و قلدري هاش و قلدري هامان و نگرانش شدم و خاطره پشت خاطره آمد . حتما بهش مي گويند ؛ « رئيس جمهور بيست و چهار مليوني رو مي خواستي دادگاهي كني ؟ » بعد هم مي خندند . مثل وقتي كه به مسعود خنديدند وقتي دستبند سبزش را كه توي كيفش قايم بود در آورده بودند و به هم نشان داده بودند . ما آن روز كه مسعود تعريف كرد ، روي سكوي جلوي دونات كه حالا با صاحبش مهربان تر شديم بس كه اين روزها همه با هم مهربان ترند ، به اين نتيجه رسيديم كه بهشان گفته اند تحقيرمان كنند .
آهان اين را هم بگويم تا يادم نرفته . كاوه را كه گرفته بودند بهش گفتند ؛ « اشك آقا رو در مياري ! » آن شب كه بچه ها از كاوه تعريف كردند ما خنديديم . كاوه را آزاد كرده بودند و محمود را آزاد كرده بودند و سهم ما از اين روزهاي شلوغ و هي خبرهاي بد ، همين خنده هاي گاه و بيگاه الكي بود . حالا كه فكر مي كنم مي بينيم اشك اين آدم چه زياد هزينه داشته تا حالا . كي تمام مي شود پس اين بگير و ببند ها ؟
چه زياد حرف زدم . اول صبح آمده بودم به رفيقي بگويم بيا برويم خانهء هنرمندان كه نبود كه نوشتهء « آق بهمن » را خواندم و باقي قضايا . مي دانم اين روزها مزخرف و درهم و برهم مي نويسم . اما ذهنم ديگر جمله بنديش نمي آيد . اديتش هم نمي آيد . فقط مي نويسد و مي نويسد .
باري ! رفيق جان ! آمدم ، نبودي . هر وقت خواندي اين جا را ، بيا برويم خانهء هنرمنداني جايي . خوب ؟
تيغماهي @ [ 11:38 AM]
توي يك بعد از ظهر به غايت گرم و دم كردهء اواسط جولاي ، تنها بايد پناه برد به داستان ، به هر چه كتاب ضخيم ، به هر چه پرگويي پر تكلف . بعله ! لالم من اين چند روز . خيلي سخت است . يعني براي آدم هايي مثل من كه وقت اضطراب شان مي افتند به هي حرف و شر و ور . خوب سخت است ديگر . اضطراب دارم كه نمي توانم حرف بزنم . هي مي خواهم حرف بزنم . مي فهمي كه ؟
و من هميشه منتظر اتفاقي بودم كه نيفتاد . سخت بود . اين انتظاره ، اين همش انتظاره . قانونش اين است . دير يا زود ، آدم مي فهمد كه هيچ فردايي ، هيچ خوشبختي و لذتي را تضمين نمي كند . با صورت مي خوري زمين ؛ آخ ... همان آخه اول بدبختي ست . پس دنياي واقعي اين همه درد دارد و من نمي دانستم . اي بابا ... بعدش ، خيلي بعد ترش كه زندگي بدجوري به گات داد ، مي فهمي زود وا دادي . خيلي زود . آدم خوب است دير وا بدهد . خوب نيست زود وا بدهد . در هر صورت وا مي دهد . يعني مي خواهم بگويم از وا دادن گريزي نيست . اين قانون زندگي ست .
تيغماهي @ [ 12:49 AM]
Friday, July 10, 2009
روايت درهم بر هم من از هجده تير هشتاد و هشت
ما باز به انقلاب نرسيديم و باز استعاره اي به كار نيست . هشت نفري از ونك رفتيم سمت 4 راه وليعصر . تازه پيچيده بوديم توي خيابان انقلاب كه برخورد كرديم به جمعيتي كه برمي گشتند با مشايعت نيروهاي نظامي ِ « گورتان را گم كنيد » . آن جا دو تا تو دهني و چند تا باتوم خورديم . خيابان هاي فرعي تر را براي رسيدن به انقلاب امتحان كرديم . از آن جا به بعدش خوب بود . توي خيابان كنار دانشگاه با جمعيتي كه نمي توانستند بروند انقلاب رو به رو شديم . به هم پيوستيم و اين بار بي آن كه اصرار داشته باشيم برويم انقلاب ، برگشتيم سمت بلوار كشاورز و هي زياد تر شديم . آن قدر كه توي بلوار كشاورز توانستيم تا دلمان مي خواهد شعار بدهيم و وسط خيابان مردم را تشويق كنيم به بوق زدن و خيابان را ببنديم و ياد روزهاي قبل از انتخابات را با دست هاي برافراشته و دستبند هاي سبزمان زنده كنيم . نرسيده به وليعصر گاز اشك و آور و باتوم پراكنده مان كرد . تا جان در بدن داشتيم دويديم . همديگر را گم كرديم و پيدا نكرديم . تنها سه نفر مانديم . بعد كه آرام تر شديم رفتيم سمت امير آباد . آن جا باز جمعيتي را پيدا كرديم كه بدجور بيكار بودند و بدجور منتظر . باز به هم پيوستيم و باز خيابان را بستيم و اين بار بلند تر شعار داديم . آن قدر كه همسايه ها را كشانديم توي خبابان ها . باز گاز اشك آور و باتوم و داد و بيداد . بعد از حسابي دويدن و خسته شدن رفقاي تازه مان را پيدا كرديم و يك گوشه پهن شديم و از كتك هايي كه خورديم گفتيم و جاي زخم هاي مان را نشان هم داديم و هي آخي و الهي بميرم و اين ها . بعد رفتيم خانهء رفقا و آن جا الله و اكبر مان را هم به جا آورديم كه چسبيد بسي .
و كلنش كه دم امير آباد نشين ها گرم كه در خانه هاشان باز بود چهار طاق و آب خنك شان به راه بود و سرشان تا كمر بيرون از پنجره ها كه داد بزنند : « اومدن ! بدوييد » يا « دورن هنوز ! شعار بدين »
ديگر اين كه سر عباس آباد ، يك عالمه بسيجي و يك عالمه اغتشاش گر در كنار هم و خيلي مسالمت آميز ، دور آتش گوشهء خيابان جمع شده بودند تا اثر گاز اشك آور را كم كنند . داشتند از راه گفتمان مبارزه مي كردند . يكي از اين گاردي هاي بسيار غول پيكر هم ، يك بطري آب معدني داد به من تا بخورم و جان بگيرم و بيشتر فرياد بزنم . حالا هي به من خورده بگيريد كه مي گويم اين يگان ويژه ها و گاردي ها شرف دارند به بسيجي هاي بي پدر مادر ِ بي همه چيز .
و من ادبياتي نوشتنم و جمله بنديم نمي آيد . خسته و بسيار بي رمقم . فقط اين كه طبق مشاهدات من از خيابان هاي منتهي به انقلاب و منتهي به وليعصر و امير آباد تا ساعت نه شب كسي را نكشتند ، تيري هم شليك نشد ، نه هوايي و نه زميني . تا دلتان بخواهد اما گاز اشك آور و فلفل و غيره و ذالك به خوردمان دادند و ريه هامان را سوزاندند . تمام مدت اشك مان روان بود . باز هم طبق مشاهداتم دخترها را دستگير نمي كردند . تنها كتك مي زدند و بد هم مي زدند و اگر پسري به كمك شان مي رفت دستگير مي شد . فكر مي كنم تعداد دستگير شده ها كم نبود . از بسيجي ها هم تا ساعت 8 و نزديكي تاريكي هوا خبري نبود . اما از ساعت هشت به بعد هي تعدادشان بيشتر مي شد .
بعدن تر كه آرام شد روزگار ، آن ها كه سياست سرشان مي شود و تحليل مي كنند اين روزها را ، بگويند اين جنبش بي رهبر ، ره مي برد به جايي ؟ فقط اين كه فكر مي كنم حالا ، با گذشت اين روزها ، تحمل دولت احمدي نژاد برايم راحت تر خواهد بود . خوب مي دانم اين روزها بسيار اميدوار ترم از چهار سالي كه گذشت و چه سخت هم گذشت .
ديگر اين كه حال همهء ما خوب است . شما چطوريد ؟ زنده ايد هنوز ؟ درد داشت جاي باتوم ها ؟ كبود شد زخم هاتان ؟ ... مهم نيست . ديگر مهم نيست . خوب مي شويم . خوب مي شويم و دوباره مشت مي شود دست هامان . اين بار محكم تر . فرياد مي شود صدامان ، اين بار رساتر ...
بغدا اضافه شد ، براي آن ها كه نبودند و براي آزاده كه دلش مي خواست باشد ؛ نگران نباش از نبودنت . ما زياد بوديم . زياد و پراكنده . درد داشت ، ترس هم داشت . دويديم ، خسته شديم . اما زياد بوديم . جايت بسيار خالي :)
تيغماهي @ [ 7:40 PM]
Wednesday, July 08, 2009
فردا ، براي آزادي ...
من هم ترسيده ام . مي ترسم . مثل سگ مي ترسم . همان قدر مي ترسم كه فيلم جان دادن آدم ها ، جلوي چشم هاي بهت زده و ناباورمان مي تواند ترسناك باشد . و اين كلمه ها ، تمام كلمه هاي اين خرداد خوني ، لبريز از وحشت از دست دادن است . نفس زدن هاي بعد از هي دويدن است . هي فرياد زدن ، هي گريستن . وحشت ِ ترديد ِ« برويم يا بمانيم ؟! » ترديد ِ « آخر چه مي شود ؟ »
من هم ترسيده ام . با اين همه ما ناگزيريم به فرياد زدن ، ترسيدن ، به هي دويدن و هي مُردن . ما ناگزيريم كه حواس مان باشد به تمام آدم هاي دربند . بايد هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شويم ، ياد مان باشد آدم هايي هستند كه صداي پرنده هاي سر صبح را نمي شنوند آن جور كه ما مي شنويم اين همه گوش نواز ... و آفتاب را نمي بينند آن جور كه ما ميبينيم اين همه گرم و دلچسب ...و تلف مي شود جواني شان ، پر پر مي شود آرزوهاشان ، سفيد مي شود موهاي شان ...
من هم ترسيده ام . با اين همه خوب مي دانم ما از نسل آدم هاي بزرگي بوديم كه نترسيديم . كه از ترسناكي آن ها ، از بدي شان ، از باتوم هاشان ، گلوله هاشان نترسيديم . ما با تمام ترس مان نترسيديم .
من هم ترسيده ام . اصلا بس است اين همه گريستن و ترسيدن . اين همه مردن و تمام شدن . فردا سبز نپوشيد . فرياد هم نزنيد . ندويد . زخمي نشويد و نميريد . با اين همه پيش از آن كه خرداد ، گم شود ميان هزار كار نيمه مانده و قسط و قبض و زندگي ، پيش از دوباره روزمرگي ، فردا و تنها فردا توي خانه نمانيد . فردا ، هجده تير ، به خاطر تمام آن ها كه رفتند ، تمام آن ها كه بعد از اين مي روند . تمام آن ها كه نمي ترسند ، فرياد مي زنند ...
تيغماهي @ [ 11:03 PM]
Thursday, July 02, 2009
يك زخم هايي را ، هي گم مي كني ، قايم مي كني زير بار پر التهاب اين روزها تا يادت برود چه مي سوزانند ، چه مي خراشند ، چه له مي كنند روحت را . بعد مي بيني هيچ ، بي فايده . مي بيني يك زخم هايي ترميم نمي شوند و ترميم نمي شوند . مي بيني روزها مي گذرند و زخم ها نمي گذرند . انگار بزرگ مي شوند ، هي تازه مي شوند با آهنگي و رايحه اي . دوست داشتم اين جا را آدم هايي كه مي شناسم و مي بينم نمي خواندند . آن وقت از آن پرگويي هاي بي قاعدهء بي فعل و فاعل مي كردم . از آن روده درازي هاي دنيا به تخمش . آن وقت فارغ از اين روزها ، از كوچكي روحم مي گفتم كه وسعت اين زخم هاي بي انصافانه را ندارد . آن وقت مي نوشتم من آدم حسادت بر انگيزي نبودم . نه آن جور كه آدم ها دلشان بخواهد با من معلاشرت كنند . اما خوب بودم . در حد خودم ، در حد و اندازهء يك آيسا خوب بودم . مهربان نبودم ، اما كسي را هم نرنجاندم . خنده رو نبودم ، اما بد اخلاقي هم نكردم . كاش مي شد راحت تر بگيرم دنيا را و آدم ها را . كاش مي شد فراموش كنم و فراموش كنم و هي يادم نيايد كه آدم ها ، چه مي توانند بي رحم باشند يك وقت هايي كه سرشان گرم جاي ديگري و كار ديگري ست . مي داني ، من از پس اين روزهاي سخت ِ قبل و بعد ، يك چيز را خوب فهميدم ، آدم بايد هي و هي خودش را و روحش را ترميم كند . پيش از آن كه از پا بيفتد . آدم بايد حواسش به آرزوهاش ، دلخوري هاش ، پرايوسي هاش باشد . آدم بايد نگذارد هر كس سرك بكشد توي زندگيش . يك بار امير مي گفت اگر بنيامين دستش را بگذارد روي شانهء من و به شوخي بگويد مادر جنده ، يعني من ، يعني همان امير ، يك روزي ، يك جايي يك چيزي گفته كه به بنيامين فهمانده مي تواند به امير بگويد مادر جنده . حالا گيرم به شوخي . يعني جدي گفتنش شرف دارد به شوخيش . يعني اين كه دست طرف روي شانه ات باشد به نشانهء دوستي و با لبخند بگويد از روي شوخي خيلي دردش بيشتر است . آدم بايد حواسش باشد يك روزي ، يك جايي ، يك چيزي نگويد كه به آدم ها اجازه دهد بهش بگويند مادر جنده . حالا كه زندگي آرام تر شده ، وقت آن خنده هاي از ته دل است . وقت برنامه هاي تنهايي . وقت ترميم است . حتي اگر سخت و بعيد . وقت بغض هاي مانده در ته گلوست ، كه هر وقت خواست اشك شود بريزد پايين ، بي ملاحضهء حضور آدم ها ، بي نگراني از قضاوت شان . وقت كتاب هاي خوب است ، فيلم هاي ناب ، شعر هاي بي قافيه ....
تيغماهي @ [ 1:59 PM]
اولندش كه ديگر هيچ چيز بر نمي گردد به قبل از بيست و دو خرداد 88 و اين يعني يك قدم به جلو ، در راه آزادي . يعني مي شود جلوي قدم هاي بعدي را گرفت اما نمي شود هيچ چيز را به عقب برگرداند . مگر حافظهء تاريخي نه فقط ما ، كه تمام دنيا را پاك كنند . بعدش اين كه نظام جمهوري اسلامي ، در برابر موج اعتراض ساكت و مدني مردم ، بيشترين سرمايه اش را كه آبرو و وجههء بين المللي اش بود خرج كرد . من از سياست سر در نمي آورم . اما فكر مي كنم يا رياست جمهوري احمدي نژاد بدجوري براي نظام لازم و ضروري بود ، يا اين ها زود وا دادند . يا كلنش از اولش هم وجههء بين المللي شان تخم شان هم نبوده .
يعني آدم اين روزهاي بعد از آن روزها ، هي كافه نشيني مي كند و هي شيرنسكافه مي نوشد و هي تحليل هاي تخمي مي كند و فعلا همين .
تيغماهي @ [ 2:09 AM]
Tuesday, June 30, 2009
گور پدرش كه شوراي نگهبان تائيد كرد يا نكرد . ما خوب مي دانستيم قرار نيست هيچ شورايي توي اين حكومت ، پشت مان باشد . نمي دانستيم ؟ مي دانستيم و رفتيم توي خيابان ها ، مي دانستيم و كتك خورديم ، مي دانستيم و مرديم . ديگر دير است براي پا پس زدن . اگر كوتاه بياييم خدا مي داند چه بلايي مي آورند سر موسوي ، زنداني ها ، روشنفكر ها . بعد از اين مي كشند بي آن كه بفهميم ، زنداني مي كنند ، بي آن كه بشنويم . دست برداريد از اين جملهء خسته و غمگين ِ « ديگر تمام شد ! » براي من خرداد تمام نمي شود . اين روزها و اين خيابان ها تمام نمي شود . من يادم نمي رود . من تا آخر دنيا يادم نمي رود ما را به وسعت تمام وليعصر ، به وسعت تمام تهران ، اين همه سبز ، اين همه اميدوار . من تا آخر دنيا فرياد « ندا نترس » را يادم نمي رود . فرياد آدم هايي كه باور نمي كردند يكي جلوي چشم شان ، اين همه بيهوده بميرد ، تمام شود . من تا آخر دنيا يادم نمي رود جلوي چشم هاي ترسيده و نگرانم ، يكي را بيندازند روي آسفالت خيابان ، يكي را با خودشان ببرند و ما ، همهء ما ، حتي توان فرياد زدن ، گريستن نداشته باشيم . من يادم نمي رود خيابان ها را اين همه وحشت زده . يادم نمي رود ما را اين همه بي پناه ، اين همه بي دفاع ، اين همه حتي از ترس فرياد نزده . بعد از اين خرداد ها آبستن اتفاق هاي بزرگند . بعد از اين سال ها ، هر روزش خرداد است .
تيغماهي @ [ 3:17 AM]
|