Sunday, July 12, 2009
توي يك بعد از ظهر به غايت گرم و دم كردهء اواسط جولاي ، تنها بايد پناه برد به داستان ، به هر چه كتاب ضخيم ، به هر چه پرگويي پر تكلف . بعله ! لالم من اين چند روز . خيلي سخت است . يعني براي آدم هايي مثل من كه وقت اضطراب شان مي افتند به هي حرف و شر و ور . خوب سخت است ديگر . اضطراب دارم كه نمي توانم حرف بزنم . هي مي خواهم حرف بزنم . مي فهمي كه ؟
و من هميشه منتظر اتفاقي بودم كه نيفتاد . سخت بود . اين انتظاره ، اين همش انتظاره . قانونش اين است . دير يا زود ، آدم مي فهمد كه هيچ فردايي ، هيچ خوشبختي و لذتي را تضمين نمي كند . با صورت مي خوري زمين ؛ آخ ... همان آخه اول بدبختي ست . پس دنياي واقعي اين همه درد دارد و من نمي دانستم . اي بابا ... بعدش ، خيلي بعد ترش كه زندگي بدجوري به گات داد ، مي فهمي زود وا دادي . خيلي زود . آدم خوب است دير وا بدهد . خوب نيست زود وا بدهد . در هر صورت وا مي دهد . يعني مي خواهم بگويم از وا دادن گريزي نيست . اين قانون زندگي ست .
زن روزهاي ابري @ [ 12:49 AM]
Thursday, July 02, 2009
يك زخم هايي را ، هي گم مي كني ، قايم مي كني زير بار پر التهاب اين روزها تا يادت برود چه مي سوزانند ، چه مي خراشند ، چه له مي كنند روحت را . بعد مي بيني هيچ ، بي فايده . مي بيني يك زخم هايي ترميم نمي شوند و ترميم نمي شوند . مي بيني روزها مي گذرند و زخم ها نمي گذرند . انگار بزرگ مي شوند ، هي تازه مي شوند با آهنگي و رايحه اي . دوست داشتم اين جا را آدم هايي كه مي شناسم و مي بينم نمي خواندند . آن وقت از آن پرگويي هاي بي قاعدهء بي فعل و فاعل مي كردم . از آن روده درازي هاي دنيا به تخمش . آن وقت فارغ از اين روزها ، از كوچكي روحم مي گفتم كه وسعت اين زخم هاي بي انصافانه را ندارد . آن وقت مي نوشتم من آدم حسادت بر انگيزي نبودم . نه آن جور كه آدم ها دلشان بخواهد با من معلاشرت كنند . اما خوب بودم . در حد خودم ، در حد و اندازهء يك آيسا خوب بودم . مهربان نبودم ، اما كسي را هم نرنجاندم . خنده رو نبودم ، اما بد اخلاقي هم نكردم . كاش مي شد راحت تر بگيرم دنيا را و آدم ها را . كاش مي شد فراموش كنم و فراموش كنم و هي يادم نيايد كه آدم ها ، چه مي توانند بي رحم باشند يك وقت هايي كه سرشان گرم جاي ديگري و كار ديگري ست . مي داني ، من از پس اين روزهاي سخت ِ قبل و بعد ، يك چيز را خوب فهميدم ، آدم بايد هي و هي خودش را و روحش را ترميم كند . پيش از آن كه از پا بيفتد . آدم بايد حواسش به آرزوهاش ، دلخوري هاش ، پرايوسي هاش باشد . آدم بايد نگذارد هر كس سرك بكشد توي زندگيش . يك بار امير مي گفت اگر بنيامين دستش را بگذارد روي شانهء من و به شوخي بگويد مادر جنده ، يعني من ، يعني همان امير ، يك روزي ، يك جايي يك چيزي گفته كه به بنيامين فهمانده مي تواند به امير بگويد مادر جنده . حالا گيرم به شوخي . يعني جدي گفتنش شرف دارد به شوخيش . يعني اين كه دست طرف روي شانه ات باشد به نشانهء دوستي و با لبخند بگويد از روي شوخي خيلي دردش بيشتر است . آدم بايد حواسش باشد يك روزي ، يك جايي ، يك چيزي نگويد كه به آدم ها اجازه دهد بهش بگويند مادر جنده . حالا كه زندگي آرام تر شده ، وقت آن خنده هاي از ته دل است . وقت برنامه هاي تنهايي . وقت ترميم است . حتي اگر سخت و بعيد . وقت بغض هاي مانده در ته گلوست ، كه هر وقت خواست اشك شود بريزد پايين ، بي ملاحضهء حضور آدم ها ، بي نگراني از قضاوت شان . وقت كتاب هاي خوب است ، فيلم هاي ناب ، شعر هاي بي قافيه ....
زن روزهاي ابري @ [ 1:59 PM]
|