Wednesday, November 10, 2010
مامان از لیبل روی شیشه ها خوشش نمی آید . شب ها می گذاردشان توی آب داغ . صبح لیبل ها ور می آیند . بعد راحت کنده می شوند از روی شیشه ها . و کم کم ، همین جوری که من شب ها کتاب می خوانم و شیر نسکافه ام را سر می کشم ، کابینت های مامان پر می شود از شیشه های بدون لیبل نسکافه های نستله ، پر از نخود و لوبیا ... شیشه های روغن زیتون بد قلقند اما . به این راحتی کنده نمی شوند . مامان می گذاردشان توی کابینت زیر سینک ظرفشویی ، بعد وقت هایی که خیلی دلش گرفته باشد ، می نشیند روی صندلی ، یکی از شیشه ها را می گیرد دستش ، زیر لب آواز می خواند و با ناخن هاش می افتد به جان لیبل ها . می رسم که خانه ، مامان را می بینم که تنها تر از همیشهء این روزها و غمگین تر ، بی هیچ آوازی زیر لب ، چادر نمازش افتاده روی شانه اش ، دارد با شیشه هاش ور می رود . اخم افتاده میان ابروهاش . انگار مهم ترین کار دنیا همین است . پاک شدن شیشه ها . فکر می کنم از سر نمازش آمده این جا . یک هو یادم افتاد که من قرار است یک روز بروم افغانستان با یک مرد کابلی ازدواج کنم و بچه دار شوم . بعد برگردم بنشینم روی همین صندلی ، کنار دست مامان که دارد لیبل شیشه های روغن زیتونش را می کند آرام ، همین جوری که شکیبایی می خواند ؛ « نگاه کن که غم درون دیده ام ، چگونه قطره قطره آب می شود ... » برایش شال گردن ببافم . برای بچه ام . چون شنیده ام زمستان های کابل سوز دارد . چون دیگر نمی خواهم برگردم این جا زندگی کنم . می مانم همان کابل . شاید هم با مصطفی رفتیم استرالیا . من هیچ اسم مصطفی را دوست نداشته ام . نه تا پیش از آن که مصطفی را ببینم و بخواهمش . با این همه آن روز که نشسته ام و دارم شال گردن می بافم هیچ اسمی قشنگ تر از مصطفی نخواهد بود برایم . خوب می دانم . آره ! شاید هم با مصطفی رفتیم استرالیا . پیش از آن که بچه ام به دنیا آمده باشد . همین جور با شکم بر آمده از طفلی که چشم هاش مثل مصطفی ریز است و رنگ پوستش از سفیدی برق می زند . لبهاش به من رفته اما . همان قدر کوچک . می رویم چون نمی خواهم برگردم کابل . چون دل هیچ کس برای من و مصطفی توی هیچ کجای جغرافیا نمی تپد دیگر و خواهره چه خوب می گوید که از این تنها تر که نمی شویم . من و مصطفی هم از این تنها تر که نمی شویم . می رویم آن سوی دنیا تا من بچه ام را نه توی تهران و نه کابل به دنیا بیاورم . این جا هیچ جای امنی نیست برای یک زندگی تازه ... استرالیا امن است ؟ نبود هم که نبود . از این بیچاره تر که نمی شویم ... یک جای دیگر ، یک جای دورتر ...
زن روزهاي ابري @ [ 10:34 PM]
Monday, November 08, 2010
نه ممد رضا ! من تقویم جیبی نمی خرم . تقویم جیبی نمی خرم که بگذارمش توی کیفم . حس خوبی بهم نمی دهد . این که گذشت زمان را ، جایی میان خرت و پرت های ته کیفم ، روی دوشم ، با خودم این ور و آن ور بکشم ناراحتم می کند . این که دنبال یک تاریخی ورق ها را تند و تند رد کنم تا برسم بهش ، غصه دارم می کند . می فهمی که ؟
زن روزهاي ابري @ [ 8:06 PM]
Saturday, November 06, 2010
فوق لیسانس مکانیک ، از تئاتر خوشش نمی آمد ، کتاب نمی خواند ، هیچ گالری گردی را دوست نداشت . سخاوت مندانه جمعه ها را می بخشد به خودم . می دانست جمعه ها روز گالری ست و این قانون را خود خدا هم نمی تواند عوض کند . پس جمعه ها مال خودم می شود . در عوضش وقت کار مزاحمش نخواهم شد . دعواها را تا به سرانجام نرسانده ام تمام نمی کنم . وقت عصبانیت نیم ساعت تنهاش می گذارم . این ها به کنار . از سیاست بدش می آید . از این بهتر نمی شود . پس خیلی ساده و بی دغدغه تمام مکالمات مان محدود خواهد شد به روزمرگی ِ کجاها رفتم و چی ها شنیدم و هوا چه دارد سرد می شود ... بعد از ظهر گرمی بود . تازه از بیمارستان فارغ شده بودم . از هر صبح و شب پیچیدن بوی کمپوت آناناس توی دماغم و موهام و لا به لای انگشت هام . و من چه بدم خواهد آمد تا آخر دنیا از بوی آناناس . توی طبقهء دوم یکی از این کافه های گران پرمدعا ، قرارداد دوستی تازه ام را می بستم . جا داشت خیلی رسمی از جا برخیزم ، دست همکار تازه ام را گرم بفشارم و صمیمانه تشکر کنم . توی تاکسی ، « نوری » ِ رادیو بی رحمانه می خواند ؛ « من بیهوده می خواهم ، از یاد تو بگریزم ... » و این کلمهء بیهوده لجم را در می آورد . و این رادیو و این صدا و این آهنگ . حالا چه وقتش بود آخر ؟
یکشنبه 28 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 6:59 PM]
Friday, November 05, 2010
« حاشیه های گسسته » نمایشگاه عکس های مستند ئاسو خان محمدی / گالری طراحان آزاد / جمعه 14 آبان ماه تا 19 آبان ماه هشتاد و نه در این باره بخوانید : _ « خان محمدی در طراحان آزاد » نوشتهء علیرضا صحاف زاده
زن روزهاي ابري @ [ 8:41 PM]
Thursday, November 04, 2010
می گویم سایه می دانستی من کردم . سایه می گوید نه . می توانستم تعجب را از نگاهش بخوانم . هر چند سایه این جا نبود . گفتم نمی دانستی چون نیستم . سایه می خندد . می گویم من برای خنده نگفتم . جدی گفتم . من میان کردهای مهاباد به دنیا آمده ام . یک دایه داشتم که کرد بود . پنج سال اول زندگیم را با آن ها گذرانده ام . مادرم می گوید کردی هم می فهمیدم . این یعنی من کردم ؟ نمی دانم . حالا که بیست و پنج سال از زندگیم می گذرد شاید بشود گفت تهرانی ام . بیشتر زندگیم را توی تهران گذرانده ام . با این همه نمی شود فراموش کنم که توی یکی از شهرهای کردنشین شمال غربی ایران به دنیا آمده ام . اولین خاطرهء کودکی ام پناهگاه است و صدای آواز مامان را توی تاریکی آن جا . خیلی گنگ و مبهم . صداهایی ما را می کشاند به پناهگاه . هیچ صداها را یادم نمی آید . نه قبل و نه بعدش را . نه خانه ای که توش زندگی می کردیم . تنها پناهگاه را یادم مانده و شیشه هایی که روش دو تا چسب زده اند . شاید بعد ها پرسیده ام و شاید همان وقت ها که این چسب ها به چه کاری می آیند . فکر می کنم می فهمیدم که آن صداها که ما را می کشاند به پناهگاه قرار است خانه را آوار کند روی سرمان . دیگر شیشه ها را برای چی چسب می زنیم . شاید بعد ها مامان جواب داده و شاید همان وقت ها که ارتعاش آن بمب ها شیشه ها را می شکند . اگر خانه آوار نشود روی سرمان قرار نیست از پرتاب شیشه ها بمیریم . می دانستم قرار است بمیریم . حالا ، از شهری که نمی دانم شهر من است یا نه ، تنها پناهگاه را یادم مانده و صدای لالایی مامان و یک دشت پر از شقایق وحشی را .
زن روزهاي ابري @ [ 7:34 PM]
Tuesday, November 02, 2010
با واکر بابا بازی می کنم . یک سرگرمی لوس بیمزه ست برای وقت هایی که نباید از خانه بروم بیرون چون کسی خانه نیست . که کتاب خواندنم نمی آید حتی و کشیدنم و فیلم دیدنم . که دلم هیچ نمی خواهد جز بیرون را . مثل پسر بچه ای که تنبیه شده باشد و دل و دماغ هیچ کاری را نداشته باشد و فقط لحظه ها را بگذراند تا موعد تنبیهش سر بیاید ، دارم وقت می گذرانم . فکر می کردم واکر باید موجود هیجان انگیزی باشد که نیست . عصا مفرح تر است . می شود بیشتر باهاش سرگرم شد . با واکر می روم سمت پنجره . ادای مارلون براندوی « پدرخوانده » را در می آورم . فکر می کنم همهء آدم هایی که « پدر خوانده » را دیده اند دست کم یک بار فک پایین شان را داده اند جلو تا شبیه مارلون براندو بشوند . اگر بی جنبه باشند مثل من که خیلی وقت ها . یعنی خیلی بی ذوقند اگر این کار را نکرده باشند . من همین جوری ، فک پایین جلو داده می روم سمت پنجره ، پرده را می زنم کنار ببینم هنوز خورشید می تابد یا نه . بله ! می تابد ، با قدرت . این را نه من که آیسای مارلون براندو شده می گوید ؛ « تو روح تان . تو روح همه تان که مجبور نیستید با یک واکر لوس بی مصرف تنهایی بازی کنید و فک پایین تان را بدهید جلو ! »
پنجشنبه 25 / شهریور
زن روزهاي ابري @ [ 8:58 PM]
|