Tuesday, June 28, 2011

یاد یک لحظهء خیلی خیلی کوچک افتادم . نمی دانم کدام فصل سال بود ، کجا می رفتیم یا از کجا بر می گشتیم . شب ِ دیر بود . من جلو نشسته بودم . مسخ جاده . جاده ای که توی مه بود . تو عقب . بعد همین جوری که حواسم نبود خودت را کشیدی جلو ، آرام بازوم را بوسیدی ، بعد جای بوست را یک کوچولو نوازش کردی . انگار دردم گرفته باشد . من برنگشتم . همین جوری لبخند زدم . مسخ جاده و بوسهء بی مقدمه ات . « زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه ... » شک ندارم این آهنگ هم نبود . و هیچ آهنگ دیگری نیز . سکوت بوده حتما . با این همه آن بوسه این آهنگ را زمزمه می کند توی ذهنم بی آن که چراش را بدانم . اول هاش نبود . با این همه تو همیشه حواست به بوسه بود . نه از آن آدم ها که هی وقت آمدن و رفتن می بوسند صورتت را . که آدم یک وقت هایی حوصله ندارد ، گرمش است ، عرق کرده . آدم بوسه های یواشکی و بی مقدمه بودی . بوسه هایی که لبخند می آورد به لب هام ... یک لحظه های کوچک ِ دیر و دوری ، چه عجیب می چسبند به زندگی آدم ! نه خواستنی و حسرتی و نه هیچ . خود این لحظه ، بی قبل و بعدش ... چرا بر نگشتم لبخندم را نشانت دهم ؟
عکس : خودم
زن روزهاي ابري @ [ 3:18 PM]
Sunday, June 26, 2011

من این شهر را همیشه دوست داشتم . عوض می شد زندگی . عوض می شد شهر . ازش گریزی نبود . شکایتی هم نبود . زندگی می کردیم . با کم و زیادش می ساختیم . می خندیدیم . زیاد . خوبیش این بود . همیشه می خندیدیم . امید داشتیم . همین کافی بود . ابله بودیم ؟ حالا اما همه چیز عوض تر شده . جدی تورم کمرمان را شکسته . می دانی سایه ؟ از بابت خودم نیست که می گویم . کم و کسری ندارم . اما می بینم کمرهایی که هی خم و خم تر می شوند زیر بار زندگی . کمتر می خندم . یک هو وسط خنده هام لال می شوم . بهت زده نگاه می کنم به آدم هایی که دارند دست و پنجه نرم می کنند با زندگی و حالم به هم می خورد . هوا گرم تر شده یا من این جوری فکر می کنم ؟ کرهء زمین دارد نابود می شود یا تابستان ِ گران ِ آبستن خبرهای بد تهران تنها این همه جهنمی ست ؟ دیگر نا نمی ماند برای خندیدن . مثل کره وا می رویم . با خنده هایی که می ماسد یک هو روی لب هامان به پلیس هایی نگاه می کنیم که دارند دختر و پسری را می برند . لذت دیدن تئاتر از یادمان می رود . این خیابان ها ، هر کدامش یک خاطره ای را زنده می کند . امان از این خیابان های لعنتی تهران که این جا بود که ما را کتک زدند ، که این جا بود از هم جدا شدیم ، هم را گم کردیم ، که این جا بود صدای تیر شنیدیم ... قشنگ بود . حالا نیست . یاد نا توانی دست هامان می افتیم . یاد سکوت بعد از مرگ هاله ، مرگ هدی ... من هیچ وقت ضلع غربی میدان ولیعصر را نبخشیدم ، هیچ وقت پل کالج را نبخشیدم و چه بسیار کوچه و خیابان ها را ، چه بسیار درهای بسته را ... نمی دانم من این همه عبوس شده ام یا حقیقتا زندگی در این شهر این همه تلخ شده ؟ همش می خواهی فرار کنی . قایم می شویم توی لاک خودمان . هی راه مان را کج می کنیم که چشم مان نیفتد به چشم شان . ربطی به پوشش ندارد . پوششت درست هم که باشد نمی خواهی از کنارشان بگذری . چه غیر قابل تحمل شده اند . چه عذاب آور شده دیدن شان . داریم توی شهری زندگی می کنیم که از میدان هاش فرار می کنیم تا چشم مان به چشم شان نیفتد ، از دانشگاه هاش که درو دیوارش یاد رفیق شهید مان را زنده نکند ، از خیابان هاش که خاطرات روزها و آرزوهای از دست رفته را ... داریم میان مردمی زندگی می کنیم که چند تا خیابان آن ور تر ، چند تاشان توی اعتصاب غذا هستند ، چند تا شان توی اتفرادی ، هی و هی دارند جواب پس می دهند ، چند تاشان هنوز داغدار عزیز از دست رفته شان سیاه پوشند ، چند تاشان منتظرند سیاه بپوشند ... زندگی توی این شهر لذتی ندارد . دور و برت هی خالی و خالی تر می شود . هر روز بیشتر می شود تعداد رفقایی که می روند ببینند آسمان کجای دنیا آبی تر است . زندگی کجا نه قشنگ تر که تنها کمی امن تر است ؟ نه که هی ناله کنم . ولی فیلتری به کار نیست . داریم اذیت می شویم . داریم خم می شویم زیر بار تورم و اعتصاب غذا و کوچه ها و خیابان های این شهر ... فیلتری به کار نیست . هی داریم دلزده تر می شویم . نمی دانم آدم اگر جای دیگری بود خبر این اعتصاب غذاها کمتر آزارش می داد ؟ راستش یک جور بدی ست وقتی از آن حوالی رد می شوی و می دانی پشت این دیوارها عده ای دارند می میرند . دست خودت نیست . پنجره را باز می کنی . گردنت را می آوری بیرون . نه من که همه بر می گردیم سمت درهای اوین . انگار قرار است معجزه ای باز کند این در ها را . نمی دانم آدم اگر این جا نبود ، توی این شهر ، کمتر یاد خیابان های سبز تابستان هشتاد و هشت می افتاد ؟ کمتر هوا گرم بود ؟ بضاعت آدم ها برای خریدن نان بیشتر بود ؟ ... نمی دانم . شک ندارم اما جایی آن سوی مرزها ، هیچ تلفن مشکوک نیمه شبی ، خواب کودک نه ساله ای را نمی آشفت ... میدانم تلخ بود . تلخ شده ام . متاسفم سایه ! خیلی دلم پر بود . نوشته ات شد بهانه ای تا بنویسم . امضا ؛ زن روزهای ابری
عکس : خودم
___________________________________
امرزو هشتمين روز اعتصاب غذاي تعدادي از زندانيان زندان هاي اوين و رجايي شهر ؛ قربان بهزاديان نژاد و مهدي کريميان اقبال به بيمارستان مدرس منتقل شدند .
زن روزهاي ابري @ [ 5:24 PM]
Saturday, June 25, 2011
«آه ! ماریا ماریا ماریا ! راهم بده ماریا ! تاب کوچه را ندارم ... » *
یک بیماری هست که چشم دارد . بی دلیل اشک می ریزد . این را توی یک فیلم دیده ام . مرده گریه می کرد . بعد می گفت بیماری ست . لازم نبود به کسی بابت اشک هاش توضیحی بیش از این بدهد . من اما لازم دارد . باید توضیح بدهم . خیلی بد است . اَه ! ناخن هام را می جوم . نمی دانم تازگی ست یا نه . ولی یادم نمی آید . اشک هم می ریزم گاهی . یواشکی . قبل خواب . خواب های بد برگشته اند . نمی دانم این بر می گردد به تابستان یا به تمام شدن تو . خیلی فکر کردم . سطح دغدغهء من این روزها همین قدر اسطوره ای و تخمی ست . یکی دو بار هم سعی کردم ببینمت . ذهنم یاری نکرد . توی خانهء جدیدت نمی دانم کجا ممکن است باشی . قبلا می توانستم . می دیدمت که دراز کشیده ای روی تخت ِ رو تختی قرمزت ، داری کانال ها را عوض می کنی . نشسته ای پای کامپیوتر . یک همچین چیزهایی . آرام تر می شدم . این که می دانستم کجایی حالم را جا می آورد . حالا اما ذهنم خسته می شود بس که دلش می خواهد ببیند و نمی تواند . دلم خواست نویسنده بودم . با سه تا رمان چاپ شدهء موفق و یک رمان زیر چاپ . یک جوری که همه بی قرار کتاب جدیدم بودند . نه از این نویسنده های معمولی پیش و پا افتاده . قلمم قلم بود ، کلمه هام اصالت داشت . گفته بودم ؟ از این نوشته های سردستی آخ دلم برایت تنگ شده حالم دارد به هم خورد . یک چیز شبیه آن جاش که هدایت می نویسد ؛ « در زندگی زخم هایی هست ... » و آدم چه خوب می فهمد کدام زخم ها ... دلم می خواست بلد بودم از آن زخم ها می نوشتم ...
* عنوان نوشته قسمتی از شعر مایاکوفسکی
زن روزهاي ابري @ [ 2:53 PM]
Thursday, June 23, 2011
خبر همین قدر سهمگین بود ... شش زندانی سیاسی زندان رجایی شهر ، به جمع اعتصاب کنندگان پیوستند . چیزی شبیه بغض گلوم را نفشرد . خشم بود که جریان داشت توی رگ هام جای خون . و لال شدم ازچیزی که شبیه ترس بود و غرور بود ... و بزرگتر از ترس بود و بسیار فراتر از غرور . و باید یک اسمی می داشت این حس تازه ای که حل کرد توی خودش سهمگینی این خبر را . این کلمات را ؛ « اعتصاب » ، « نا محدود » ، « پیوستند » . دلم خیابان های سبز تابستان هشتاد و هشت را می خواست که یک جا این خبر را فریاد می زدیم . که می پیوستیم .
زن روزهاي ابري @ [ 6:20 PM]
Monday, June 20, 2011
خواب دیدم نشسته ای توی بغلم . کوچک شده ای . من از تو کوچکترم . اما توی خوابم تو کوچک شده بودی . آن قدر که جا شده بودی توی بغلم . موهات هم این همه کوتاه نبودند . بلند بودند . من نوازش می کردم موهات را و دستم می آمد پایین تا کمرت . موهات این همه بلند بودند . یک پسره هم می خواست بهت دست بزند . من نمی گذاشتم . خوشم نمی آمد از دست هاش . می دانی ؟ من توی تمام سال های زندگیم . وقتی هنوز خیلی کوچک بودم ، این حس مادرانه را نسبت به تو داشتم . همیشه از نبودنت ترسیده ام . کابوس سال های کودکی ام مرگ تو بوده . نمی دانم چرا این ها را گفتم . حالا که موهات کوتاه است و این جور که رنگشان کرده ای ، یک جور تو دل برویی شده ای . من نگفتم . یک بار رامبد گفت . من خندیدم . من این رنگ را دوست ندارم . اما لابد رامبد راست می گفت دیگر . نمی دانم چرا این ها را گفتم . حالا که موهات کوتاه است ، نه آن جور بلندی که نوازشش کنم . حالا که توی بغل کوچک من جا نمی شوی . حالا که دیگر از نبودنت و مرگت نمی ترسم . شاید چون یک هو غصه دارم امشب . یاد آن وقت هایی افتادم که فکر می کردم یک روز نخواهی بود . بایت هدی صابر عصبانیم . بایت هاله عصبانیم . و خشمی که این همه در من ریشه دوانده ... فکر می کنم آن ها حق نداشتند ما را اذیت کنند . یک جوری که یادمان برود قدیم ها از چه بابت بود که می خندیدیم ؟ دلمان به چی خوش بود ؟ قرار بود کجای دنیا را بگیریم که این همه محکم قدم بر می داشتیم . مثل فیل . نه این جور ِ شل وارفته !
زن روزهاي ابري @ [ 9:24 PM]
Sunday, June 19, 2011
سکسی ترین لباس هام را می پوشم که مشکلی اگر پیش آمد من اصلا هدی صابر چه می شناسم که بدانم مرده که بابتش سیاه بپوشم . راستش را بگویم ؟ می ترسم . دو بار می روم و بر می گردم . ردیف پلیس های تو پیاده رو را می بینم و اتوبوسهایی که لابد قرار است پر شوند ؟ متاسفم که بگویم ترسیدم بروم توی مسجد . پاهام سست شد . یک بار دیگر هم این جوری شده بودم . 16 خرداد امسال بود . دور تا دور امیر کبیر را گاردی ها گرفته بودند . تمام تنم لرزید . خودم را هیچ وقت این همه شکننده ندیده بودم . از ان روزها که آن جور بی پروا می رفتیم توی خیابان ها و فریاد می زدیم و تخم مان هم نبود باتوم هاشان ، خیلی گذشته بود . از 16 آذر سال پیشش که در های امیر کبیر را شکسته بودند ، بسیار گذشته بود . یادم نمی آمد چه طوری این همه نمی ترسیدیم . فکر کردم این ها با این هیبت و لباس های شان در برابر بی دفاعی ما ، حقیقتا ترسناکند . هر چند از ترسیدنم خجالت نمی کشم . با این همه دلم می خواست نترسیده بودم . دلم می خواست می رفتم تو . سرم را می گرفتم رو به دوربین هاشان و می رفتم تو . امروز هم با این که می دانستم می بینم شان ، ترسیدم . زود تر رفته بودم . هنوز خبری نبود . حیاط مسجد خالی بود . در بسته بود یا من بسته دیده بودمش ؟ پسره گفت نیرو انتظامی مراسم گرفته ؟ همه خندیدیم . گفت آخه خیلی اومدن . گویا خیلی غصه دارن ! بیشتر خندیدیم . نشستم روی جدول کنار سینما فرهنگ . کمی نگاه کردم . برگشتم .
زن روزهاي ابري @ [ 5:03 PM]
Friday, June 17, 2011
« باد در نوزیدن اصرار می کند ابر در نیامدن باران در نباریدن » *
الکنم من ! بدجوری توی حرف زدن الکنم . یادم نمی آید کسی مشتاق شنیدن حرفهایم بوده باشد . یکی در درونم مدام حرف می زند . برای خودش . برای خودم . من جوابش را می دهم . هیچ افسوس نمی خورم . اصراری ندارم حرف هام را با کسی قسمت کنم . با این همه توی زندگی بعدی ام آدم خوش صداتری خواهم بود . برای گاهی که خواستم آواز بخوانم . دیگر الکن نیستم . چه آدمها که مشتاق گوش دادن اند ! باری ! من یک جور اسطوره ای عاشقم . این احمقانه ترین لغتی بود که می شد برای من به کار برد . آدم ها عادت دارند اما من را احمق جلوه دهند . من اعتنا نمی کنم . به عشق ورزیدنم ادامه می دهم چون کار دیگری بلد نیستم . چون هوا گرم است ، یک جور چسبناکی . فصل های گرم هیچ هم مناسب نیستند برای تغییراتی از این دست . عاشقیتم را کش می دهم تا آخر تابستان ، فارغیت را موکولش می کنم به پاییز . هنوز پاهام از له کردن شانه های خالی تخم مرغ ، لامپ های فلورسنت کنار زباله ها ، قوطی های خالی سیگار ارضا می شود . می توانستم ساعت ها راه بروم توی پیاده رو و دستم را بکشم روی شمشاد ها هرس نشده و دستم خوشحال باشد . همین جوری که چشمم دنبال چیز های به درد بخور برای له شدن می گردد . همین جوری عاشق . همین جوری که هنوز توی زندگی بعدی ام نیستم تا آواز بخوانم از سر دلتنگی و یکی درونم دارد مدام حرف می زند .
* عنوان نوشته شعری از رسول یونان
زن روزهاي ابري @ [ 2:38 PM]
Thursday, June 16, 2011
یک چیزهایی را هیچ وقت نبخشیدم . کلمات را . کارها را بخشیدم . کلمات اما جایی توی ذهن من نوشته می شوند . نشد که ببخشم . صدایی که گفت ؛ « نه خانوم اشتباه نگرفتید ! ... » که ماند توی گوشم . عجیب بود . صدایی را که ندیده بودم نبخشیدم . تا به حال نشده بود دختری را نبخشم . بدم اگر آمد می گذاشتم کنار آدم ها را . می بخشیدم و می گذاشتم شان کنار . با این همه این صدا . هر چه خواستم یادم برود نشد . هی گاه و بی گاه آمد توی زندگیم . نیمه شب هام را که قشنگترین لحظه های زندگیم بودند همیشه به گه کشید . فهمیدم من هیچ وقت دخترهایی که به خاطر یک پسر آزارم می دهند را نخواهم بخشید . حتی اگر برایم یک صدا باشند تنها و یک جمله و نه بیشتر . تلخم می کنند این دختر ها . چین می اندازند به پیشانیم . لب هایی که لبهام را بوسید و بعد ترش گفت ؛ آدم توی مستی یک کارهایی می کنه دیگه ! .. که فشرد قلبم را . که ماند توی تمام روابطم . که اصلا گه می خورید مست می شوید وقتی بلدش نیستید . که اصلا آن وقت هایی که مست نبودید چی ؟ اَه .
چه دلتنگم و بد حالم من ...
زن روزهاي ابري @ [ 10:18 PM]
Sunday, June 12, 2011
من اما نوشتم حسام . برعکس تو که دو خط هم نتوانستی بنویسی ، من هی خط به خط نوشتم ، روز به روز ، خیابان به خیابان ، تمام شب های الله و اکبر و صبح های انتظار را . تمام این دو سالی که بر من و ما گذشت ، تمام دویدن ها و درهای باز و بسته را . اول هاش که دست بند بستیم و برای عزیزان مان سیاه پوشیدیم . بعدش که دستبند هامان را گذاشتیم توی کیف مان تا به هم که رسیدیم درشان بیاوریم . بعد ها که دست بند ها را در آوردیم که اگر می دیدند می شد دردسر . اول ها که فریاد زدیم ، بعدش که لال شدیم . دیوار نوشته هامان و پول نوشته هامان را . هیچ از غمم کاسته نشد اما . ای کاش نوشتن که هیچ ، خواندن هم نمی دانستم . و هیچ چیز وحشتانک تر از این نیست که آدم آرزو کند ای کاش هیچ نمی شنید و هیچ نمی دید وقتی دست هاش ناتوانند برای عوض کردن حتی یک گوشهء خیلی خیلی کوچک دنیا . به قول رفیقی من یکی بدجوری لوس و مینیمال بودم که می خواستم با کلماتم ، با دستبندی که از دستم باز نشد دنیا را عوض کنم .
آقای موسوی امروز بیست و دوم خرداد نود ، انگار بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ! هر چند تو راست می گویی ؛ « ترساندن آخرین تیر ترکش است * ... »
* قسمتی از بیانیهء دوازدهم میر حسین موسوی
زن روزهاي ابري @ [ 9:54 PM]

چه دلت می خواهد فراموش کنی تمام دیوارهایی بلندی که پشتش آدم هایی به چه وسعت جان می سپارند . اعدام های بی مقدمه ، دستگیری های نیمه شب را . و خودخواهانه می خواهی توی هیچ کدام از خاطراتت دیگر چشم های خونی ندا نباشد . و فکر می کنی ذهنت ، ذهنت دیگر جا ندارد برای مرگ هاله . آن جور بی رحمانه . برای هر چه مرگ بعد از این . شاعر اگر بودم هیچ نمی سرودم از تمام دیوارهای بلندی که پشتش آدم هایی به چه وسعت . دست های بستهء نسرین ستوده را می سرودم که آغوش گشوده بود برای همسرش .
زن روزهاي ابري @ [ 4:12 PM]
Tuesday, June 07, 2011
و این یک شروع غمگین بود . فکر می کنم دیگر برای شروع زیادی پیر و غمگینم . با این همه نباید نا امید بود ... گفت و گو ندارد که زیاد دلتنگت می شوم . آسمان یک کم بارید . « پوست انداختن » فوئنتس را می خوانم .
زن روزهاي ابري @ [ 10:59 PM]
|