Sunday, July 10, 2011
« اکز نه باده غم دل ز یاد ما ببرد »
من قلمم که از کار بیفتد زبانم ، زبانم می جنبد و این بسیار خطرناک است . داستان از آن جایی شروع شد که تو رفتی و نه قبل تر . و هیس ... هیچ نباید گفت . قلمم ، قلمم باید که لال شود و زبانم . تو راست گفتی آماندا . این داستان نقطه ندارد . لال شود باید که قلمم و زبانم . من خوب نیستم و این را هم باید لال بود . آزاده گفت . من میزبان خوبی نیستم . باید گذاشت سایه غذاش را بخورد . باید ، باید که خندید . بلند بلند . این خطر ناک نیست آزاده ؟ این خنده های بلند بلند . این دلقکی که دارد در من جان می گیرد دوباره ؟ نه نیست . خطر ناک منم و قلمم و زبانم . هیچ کس نباید بفهمد . هیس ... لال ِ لال ...
داستان جایی درون من اما ادامه می باید ...
زن روزهاي ابري @ [ 1:00 AM]
|